تبليغاتX
( زاویه )

طالبي + آب = آب طالبي

 

تابلوي اول ، آب ميوه فروشي سند باد . رد شديم .  بهش تعارف نکردم. اون هم تعارف نکرد . دستهامو کردم توي جيبم . اون هم ديگه حرفي نزد و تا آب ميوه فروشي بعدي رو پياده رفتيم  . جلوي در آب ميوه فروشي دوم  وايستاديم . گفتم: آقا آب طلبي داريد گفت :تموم کرديم . هوا داشت سرد مي شد . آسمون هم هر از گاهي  صداش در مي آمد . خيابونا و آدماش هم  خودشن رو جمع و جور مي کردند . از ميدان اولي رد شديم به ميدان دومي که رسيديم ، مردي مو جو گندمي با سيگاري روي لبش کنار ماشينش  داد مي زد : طالبي طالبي دارم  بدو طالبي  5 کيلو  1000تومان . بدون اينکه حتي فکري بکنيم . 5 کيلو طلبي خريديم . و دوباره پياده راه افتاديم . به خيابون دوم که رسيديم  از خير آب طالبي خوردن گذ شتيم . سوار تاکسي شديم  يک راست رفتيم خونمون .  از پله ها بالا رفتيم . کليد راازتوي کيفش درآورد و در رو باز کرد . طالبي ها رو روي همون پيشخون آشپزخونه گذاشيتم . رفتيم نشسيتم روي کاناپه . بعدش لم داديم بعدش به هم چسبيديم بعدش بلند شديم رفتيم آشپزخونه که با طالبي ها خوش باشيم . هر کدوم نظري داديم . نظر اولي طالبي هارو قارچ کنيم و بخوريم . نظر دومي طالبي ها را قارچ کنيم و آبش بگيرم وبعد بخوريم .  اما به توافق نرسيديم . هر کدوم نظرمون دوست داشتيم.و کوتاه نمي آمديم . کلي با هم بحث کرديم و نتيجه , تا نظرامون يکي نشده دست به اون طالبي ها نزنيم . از آشپزخونه آمديم بيرون . لباسمون پوشيديم زديم بيرون . خيابون اولي .آب ميوه  فروشي سومي . آقا آب طالبي داري ؟ بله جانم  . رفتيم داخل . اما چون توي خونه با هم به  توافق نرسيده بوديم اولي مون آب طالبي خالي سفارش داد . دوميون آب طالبي با بستني . اولي مون کيک هم سفارش داد . دوميون هم داشت به بچه اي  نگاه ميکرد که  کمي از آب طالبيشو ريخته بود روي پيرهنش و مامانش يه ريز داشت غر مي زد . اوليمون آب طالبشو خورد . دوميون هم خورد .بعد بلند شديم . آب طالبي رو دوميون حساب کرد . جلوي در براي نوع رفتن به خونه مردد شديم آخه يکي مون آب طالبي با بستني خورده بوده و اون يکي مون هم آب طالبي خالي . اينبار زيادبحث مون  طو ل نکشيد تصميم گرفتيم اوليمون دست کنه توي جيبش و دوميون هم به خيابونا و آدماش فکر کنه و تا خونه را با هم پياده بريم  .

                                          

                                                                                                     تهران 1388رضا قطب

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در سه شنبه 1388/07/28 و ساعت 1:31 |
 

کليد رو تو گم کردي !!!

 

همش تقصير خودمه اگه يه کم وقت گذاشته بودم به اين فلاکت نمي افتادم . حالام  بايد غرغر اين پير زن رو هم بشنوم . صد دفعه بهش گفتم : ننه جون وقتي بيرون ميري کليد رو بزار لاي ديوار . گيرم من وقت ندارم يه کليد بسازم تو چرا بايد کليد رو گم کني . اون به جهنم ، ديگه غرغر کردنت چي آخه . نکنه اصلن گم نکردي و گذاشتي خونه مونده.  ها ؟ !

همه اينها رو مي خواستم تند تند به ننه کبري بگم ، اما ديدم پيرزن بدبخت بجز من کسي رو نداره ، اگه من هم بخوام اين دم آخر عمري اذيتش کنم ، فرقي با اون بچه هاي لندهورش ندارم .

ننه کبري چادرش رو دورکمرش مي بنده و مي شينه روي پله جلوي در و بعدش آروم آروم شروع مي کنه به زمزمه کردن ...

مي گم : ننه کبري .ميگه : جونم ننه .

-   اگه يادت نياد کليد رو بر داشتي يا نه ، تا صبح بايد اينجا بشينم ، نکنه برداشتي و گمش کردي .

-   ننه جون يه کم فرصت بده ، بذار فکر کنم .

الان دقين سه ساعته که ننه کبري داره فکر ميکنه . ديگه چيزي به غروب نمونده . خان باجو با يه عالمه لباس توي تشتي که روي سرشه از جلومون رد مي شه و بلندبلند سلام مي ده و ميگه : ننه کبري چي شده بعد مد تها آمدي بيرون روي اون پله نشستي ، بيا بريم خونه يه چاي بخور . ننه کبري آروم مي گه : قربونت ننه مزاحمت نميشم به مشد حسن سلام برسون . خان باجو رو به من ميکنه واشاره مي کنه چي شده ، با سر جوابش رو مي دم و ميگم : هيچي و بعد مي ره .

يه ساعت ديگه گذشت ، حالا ديگه خورشيد چيزي ازش نمونده . مي گم : ننه کبري پا شو بريم خونه ي گرگعلي . مي گه : ننه بده ، زنش بنده خدا توي زحمت مي افته .

- يعني چي توي زحمت مي افته ، نيمخواي که سربارش بشي يه امشب رو اونجا مي مونيم . فردا صبح با موتور استا کريم مي رم شهر رو يه کليدساز ميارم .

با کلي التماس و خواهش بالاخره راضي شد که بريم . وقتي رسيديم در خونه گرگعلي ، در زدم ، از بالاي پشت بوم اصغر گفت : کي. گفتم : مائيم اصغرجون غريبه نيستيم . اصغر بدو بدو آمد در رو باز کرد و پريد توي بغل ننه کبري . رفتيم داخل حياط . قمر زن گرگعلي از لب ايون گفت : کي بود اصغر . اصغر که از بغل ننه کبري پائين نمي آمد گفت : ننه جونه . قمر بدون هيچ حرفي رفت داخل اتاق . به ننه کبري تعارف کردم که از پله برو بالا . گفت : ننه من پاهام درد ميکنه آروم آروم ميرم،توي جوني برو من هم پشت سرت مي آم .

وارد اتاق که شديم قمر سلام داد اما خيلي سرد ، و بعدش رفت دو استکان چاي ريخت و آورد گذاشت جلومون . گفتم : قمر چه خبر، کم پيدايي،  نمي آئيد به ما سر بزنيد .

- اي بابا زندگيه ديگه، وقت نميشه ، کله سحر که بلند مي شي تا سرتو تکون مي دي بد مصب نمي فهمي چطور شب شده . عمر که داره ميره .  يادش بخير اون روزها که بچه بوديم ، خوش بوديم . حالا چي .

بعد از کلي حرف زدن و غيبت کردن پشت سر اين و اون ، براي فرار از غرغرهاي ننه کبري رفتيم با قمر ايون و اصغر رو با ننه کبري تنها گذاشتيم .

بعد از شام ننه کبري بيدار نشسته بود و نمي خوابيد ، مي گفت : گرگعلي بياد ، بعد بخوابه . چند ساعتي گذشت و گرگعلي براي شام خوردن هم نيومد. قمر گفت : امشب نوبت آب زمينشه احتمال داره دير بياد . چند ساعتي گذشت و گرگعلي بازم نيومد. من نفهميدم کي خوابم برد . دم دماي سحر بود که با صداي اذان بيدار شدم . يهو در باز شد و يه نفر مرد هيکلي داخل شد .خود گرگعلي بود . آروم آمد توي اتاق و سلام داد . با خودم گفتم  به کي سلام مي ده که يه دفعه اي ننه کبري گفت : عليک سلام .خسته نباشي ننه جون . آمدي پسرم . گرگعلي گفت : آره ننه جون ، نخوابيدي .

-  نه ننه منتظرت بودم .

-  پس يه کم  صبر کن ننه من وضو بگيرم و نمازم رو بخونم بعدش بيام پيشت با هم يه چاي بخوريم .

خواب دوباره چشمهام  روگرفت . بيدار که شدم ،  خورشيد طلوع کرده بود . گرگعلي آروم آروم داشت قرآ ن مي خوند و گريه مي کرد .  بلند شدم، ترسيدم ، بدنم يخ کرد . پرسيدم چي شده گرگعلي ، گرگعلي هيچي نگفت ، فقط قرآن مي خوند و گريه ميکرد.

بعدش فقط يادم مياد توي مشت ننه کبري که بازش ميکردند يه کليد بود .     

   

 

 

رضا قطب سوزن 1387اسفند

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در چهارشنبه 1388/06/04 و ساعت 23:40 |
 

 

                                                      رئيس جمهور محبوب من !!!                  

                                                     

توي مترو هميشه بايد از خودت مراقبت كني كه جيبت رو نزنند. بايد خيلي چيزهاي ديگر رو هم مراقب باشي مثلا  اينكه تخمه نخوري  يا  اينكه جات به يه زن كه بچه بغلش ندي چون شوهرش  بغلش وايستاده . دندش نرم ميخواست ازدواج نكنه و از اون بدتر يه توله سگ پس نندازه يا اگه هم انداخت غلط كرده مي زاره زنش بره  سركار ... اصلن به من وتو چه ربطي داره زندگي مردم . از جات بلند نشو به اين چيزها هم فكر نكن . فقط به اون شبي فكر كن  كه مهتابي نباشه چون احتمال اينكه  همه چيز خراب از آب در بياد وجود داره .

توي مترو بايد خيلي مراقب خودت باشي توي اون شلوغي كه اول صبح  وقتي فشارت ميدن يا فشار ميدي بايد به هيچ چيز جز لذت بردن فكر نكني .

حالا بايد يواش يواش  قبل از اينكه به ايستگاهي كه ميخواي پياده بشي برسي دور و برت نگاه كن ببين يه زني كه بچه بغلش است و بچه اش هم يه ريز داره زر مي زنه  هست ؟ خب اگه هست جات بده اون زنه كه به بچه شير بده تا ساكتش كنه . شايد با اين كار بتوني  جز كساني باشي كه رئيس جمهور تو را از بردن و كار كردن توي  معادن و كوير كه نه استخري هست نه حمومي كه خودت رو بشوري ،‌ منصرف بشه . اما اينا باعث نميشه كه تو شخصيت خودت رو  فقط به خاطر ريختن  پوست تخمه ات روي كف واگن  نشون بدي . تو بايد آروم آروم همون كاري رو كه گفتم انجام بدي . همين ! 

 

 

تهران – 1388

رضا قطب .

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در پنجشنبه 1388/02/03 و ساعت 13:15 |

 سيگار

 

هميشه بلند بلند از توي آشپزخونه حرف مي زد تا موقعي كه با يه استكان چاي مي آمد كنارم مي نشست و مي

گفت : دختر بسه ديگه چقدر سيگار مي كشي.صد دفعه مگه بهت نگفتم كه وقتي مي خوام باهات حرف بزنم

اون لعنتي سيگاررو از روي لبات بردار. بوي گندش خفم ميكنه . آخه مگه دختر هم سيگار مي كشه . خدا بيامرز

بابات اگه زنده بود مي دوني چيكارت مي كرد . بلايي سرت مي آورد كه فراموش كني سيگار كشيدن چطوري .

اما فكر كنم كه اصلن نمي ذاشت كه سيگار كشيدن رو ياد بگيري كه بخواد بلايي سرت بياره . اون تو رو خيلي

دوست داشت . آخه اولين بچه مون بودي بعد اون همه سال  دكتر و دعوا . اي بابا باز دارم شروع  ميكنم ،   

يادش بخير .  چايت رو بخور سرد نشه . خسته شدي امروز نه . بيرون هوا سرد. صبح ها كه بيرون ميري لباس

گرم بپوش . آخه كه اگه مي دونستيم كه تو به اين بدبختي ، كه نون آور خونه بشي ، مي افتي  و مجبور ميشي

درس و مشقت را ول كني  هيج موقعه به امير فشار نمي آوردم كه از اين دكتر به اون دكتر بريم تا تو رو داشته

باشيم . مي گم بهش: اي مامان جون، من الهي فدات بشم غصه نخور. توي پيشوني هر كدوم از ما چيزي رو

نوشته اند . 

 

از توي  پاكت سيگار ديگي رو روشن مي كنم و دراز مي كشم روي تخت خواب و پاهامو رو هم مي زارم . مراسم

خاكسپاري پدرم خيلي خلوت بود هيچ كس نيومده بود . همه جاي شهر خراب شده بود . بمب پشت بمب بود ك

ه اون روزها توي شهر مي زدند . وقتي جنازه پدرم رو آوردند مادرم بد جوري جيغ كشيد و بعدش فقط يادمه كه

دايي ام داشت مادرروآروم مي كرد . من هنوز هيچي نمي فهميدم . يعني اصلن نمي دونستم كه مردن يعني

چي . درد يعني چي . فقط داشتم همينجوري گريه مي كردم . موهاي فزفزي ام روي شونه هام افتاد بود و

عروسكم رو توي بغلم محكم نگه داشته بودم كه گم نشه .

 

از تخت خواب بلند مي شم هواي اتاق سرد . زير سيگاري رو از توي كشوي ميز در ميارم بيرون و  نيمه سوخته

سيگار م توش خالي ميكنم . هنوز سرفه هام تموم نشده . اما بد مصب بايد يه جايي قطع بشه . مثل اين سيگار

كه به اين فيلترش برسه  تموم ميشه . جنك  که شروع شد ، آمديم اين تهرون خراب شده و ساكن شديم توي يه

اتاق اجاره اي . نمي دونم مادر چطور خرجمون رو در مي آورد . اون موقعه ها خيلي جون بود و خوشگل . اما هيج

وقت دلش نخواست ازدواج كنه ، شايدم  خواست و نشد .

 

آخرين سيگارم رواز توي پاكت در ميارم و روشنش مي كنم . صداي مادرم رو مي شنوم كه از توي  اون سالهاي

آخري كه هنوز زنده بود ، مي گه دختر بسه ، كمش كن لااقل اون لعنتي رو . مانتوم رو تنم مي كنم وشالم رو سر

ميكنم و بعد كفشهاي پاشنه بلندم رو مي پوشم و راه مي افتم توي خيابون كه برم يه پاكت سيگار بخرم .

             

                                                                                                                                      تهران پاييز 1387

                                                                                                                                                     رضا قطب

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در دوشنبه 1387/11/21 و ساعت 21:42 |

                                            معرفی یک آدم زنده    

 

این طوری شروع  میکنم شاعر این سطرهای آینده،  نمی دانم دخترشعر ایران  است یا بانوی شعر ایران !!! اما هر چه هست ( برای صاحبش عزت و کرامات بیاورد ) شاعری است بی ادعا و فعال و از خیلی از هم نسلهای خود فعال تر و پر کارتر است . نمی  خوام اسمهایی همچون فیاضی ، مرادی ، قریشی ، پیر سرایی ووو  را بیاروم که خدای نکرده  به کسی توهینی شده باشد یا برای اینکه معروف شوند و خیلی چیزهای دیگر، پس از هیچ کدام از اینها که نام برده ام قوی نیست و ضعیف تر هم نیست !!! و من هیچکدام از اینهایی که گفتم را نمی شناسم ، فقط برای اینکه اسم چند شاعر زن را بیاروم ازپیوندهای  وبلاگ خانم صدیقی ( تیتل)  اینها را پیدا کردم  .  اما من ، من نوعی ( نوعن من منظورم است ) از شعرهای این شاعر لذت برده و توانایی بسیاری را حس میکنم  که در وب گردی همین امشبم او را کشف نمودم ( عجب کفشی  بود !!! ) در وبلاگی با نام گربه ای درخانه ی خالی . خب میگن از شاعران غزل پست مدرن است !!! البته  این غزل پست مدرن چی هست و چه نیست بماند برای خودش به ما هم ربطی ندارد مهم شعری است  که من مخاطب با  آن ارتباط برقرار میکنم .  

اگر حرفهای من را قبول ندارید  پس این شعر را بخوانید و هر چی خواستید ( فحش زیر کمر ممنوع لطفا به علت مخاطبین منفی 25 سال که این وبلاگ دارد  البته این هم عددی اش « 25-») بگوئید .

 

 

زنده ام

 

زنده ام مثل بچه ای ترسو که خودش را به خواب… می فهمی؟

مثل یک جفت پای آویزان در تکان طناب، می فهمی؟

مثل لجبازی درختی که باد هی هر چه داشته برده

مانده ام روبروی ِ تنهاییم، بین بیست و سه شمع که مرده

هی نفس می کشم درون ِ خودم، توی تاریکی شبی سنگین

مثل یک گورکن که در گودال، لحظه هر لحظه می رود پایین

یک کلاغ سیاه منتظر است، تا ببیند فقط شکست مرا

عشق اما طناب ساده دلی است که به خود، که به هیچ بسته مرا

زنده ام توی دست های کسی، که به من گفته دوستم دارد

زنده ام زیر برف سنگینی که بر این سنگ قبر می بارد

زنده ام مثل پا شدن از خواب، در فراموشی صدای کسی

زنده ام… و فقط مهم این است که در این برف رد پای ِ کسی…

 

الهام میزبان

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در شنبه 1387/10/07 و ساعت 0:0 |

 

انسان وقتي ضعيف مي شود كه رحم داشته باشد .

(نبيچه )

 

كشتن انساني توسط انسان ديگر از دير باز از همان شروع خلقت انسان كه باافسانه هابيل و قابيل شروع شد كه براي اين منظور دلايل مختلفي وجود داشته كه مي تواند نفرت ،‌انتقام ، خشم ، حسادت ، سياسي ،‌مذهبي ، قومي و ...را نام برد .

حال برآن شدم تا براي شما و دوستداراني كه تمايل دارند در زمينه قتل فعاليت كنند 30 روش از بهترين روشهاي موجود را با شرح مختصري  از اجراي آن را ارائه نمايم .

 

 

1- اسحله :

اين روش يكي از بهترين و سريعترين نوع روش كشتن فرد مورد نظر است . چرا كه با زدن  يك تير در نقاط حساس بدن نظير سر ف قلب ،‌گردن و... مي توان فرد را كشت . البته بايد در انتخاب نوع اسلحه نيز دقت كافي را نمايم .

 

2-سلاخي كردن :

اين روش براي ايجاد رعب و وحشت و همچنين خشم بيش از حد تجويز ميگردد . در اين روش فرد را بايد زنده زنده به جايي ببنديم و مانند گوسفند يل حيواني از اين نوع كه پوستش را از بدنش جدا ميكنيم ، پوست تن فرد مورد نظررا نيز با دقت از بدنش با چاقو و وسايل مورد نياز جدا كنيم ودرصورت لذت بيشتر و فرو كش كردن خشم خود مي توانيم پس ار هر بار كندن قسمتي از پوس بدن فرد مورد نظر كمي نمك به آن بپاشيم .

 

 

3-  چاقو :

براي اين نوع قتل كه بسيار رايج هم است بايست از چاقويي استفاده كرد كه دارد دنده و كثيف و ميكروب و نيز تيز باشد و حتمن بايد در نقاط حساس و حياتي بدن ضربات وارد شود مانند قلب ، شكم و ..نيز تعداد ضربات هر چه بيشتر تضمين مرگ فرد هم بيشتر مي گردد . چرا كه پس از وارد كردن ضربات طبق دستور گفته شده فرد براي چند ساعتي بيشتر زنده نخواهد ماند حتي زبده ترين پزشكان هم در اين مورد نمي توانند كاري از پيش ببرند .

 

4- قرص :

در اين روش بايست اطلاعات پزشكي كافي از نوع قرصها و اثرات آن داشت  كه بدانيم چه مقدار وبا چه نوع قرص ديگري مخلوط تا فردرا از پاي در آورد . كه در اين روش بايد با زور و تهديد فرد را مجبور به خوردن قرصها نمود .

 

5- دارزدن :

دراين روش كه يكي از معمولي ترين روشها مي باشد بايست طنابي را انتخاب نمود كه از نظر محكمي  و ضخمي قابل اطمينان باشد . پس از تهيه طناب آن را به صورت حلقه اي گره زده كه يك طرفش آزاد باشد . سپس از سر فرد مورد نظر رد و درگردن وي قرار مي دهيم  وفرد را از جايي بلند اويزان و طناب را محكم كشيده تا فرد پس ايجاد خفگي بميرد .

6- خفه كردن با دست :

يكي از معمولي ترين و هچنين رايجترين روشها است كه هنگامي كه فرددر خواب يا اينكه دستهايش جايي بند باشد اورا با دستهايتان كه دور گلويش حلقه كرده ايد خفه كنيد توجه داشته باشيد كه دستهايش جايي بند باشد يا در هنگام خواب باشدتا عكس العمل سريعي نداشته باشد زيرا اين احتمال دارد كه اگر دستهايش باز باشد يا بيدار شود زود با چيزي شمارا مورد اصابت قرار داده و باعث عدم اجراي طرح خود كه همانا قتل وي است ميگردد .  

 

7- خفه كردن در آب:

دراين روش دستهاي فرد مورد نظر را از پشت بسته و محكم سرش را گرفته و در داخل استخر يا حوض يا ظرفي كه پر از آب باشد ميكنيم تا خفه شود . البته از اين روش نيز براي گرفتن اعتارف نيزاستفاده مي شود .

8- خفه كردن با پتو :

اين روش براي كودكان يا سالمندان بيشتر كاربرد داردبه طوري كه پس از انداختن پتو برروي فرد مورد نظر خودرا بررويش انداخته تا جايي كه يواش يواش احساس تنگي نفس وسپس منجر به مرگ وي گردد .

9- خفگي از نوع گاز گرفتگي :

در اين روش فرد را دراتاقي زنداني كرده كه هيچ روزنه اي براي تهويه هوا وجود نداشته باشد و سپس شيلنگ يا لوله گازي را از سوراخي وارد كرده وشير گاز را باز تا گاز تمام اتاق مورد نظر را كه فرد دران قراردارد وارد شده و كم كم اين كار باعث از بين رفتن اكيسژن موجود و بوجود اندن دي اكسيدن كربن مي شودكه فرد بر اثر نبود اكسيژن كافي خفه شده ومنجر به مر گش مي شود .

10- خفه كردن با سيم :

اين روش سريعترين روش خفگي است كه با سيمي كه بسيار نازك است انجام مي گيرد . دراين روش بايست از پشت به فرد مورد نظر نزديك شد و دريك لحظه سيم را دورگردن وي انداخت تا هيچ گون عكس العملي نتواند انجام دهد و از دو طرف محكم سيم را كشيده تا باعث برديدگي و خفگي گردد .

11- برق :

  دراين روش كه نيز يكي از سريعترين روشهاي موجود است موجود مي باشد به فرد برق 220 ولت به بالا وصل تا موجب برق گرفتگي و در نهايت منجر به مرگ وي گردد .

 

12- سنگسار :

   اين روش نيز براي زجر دادن فرد مقابل است و بيشتر نيز در بعضي اديان براي انجام حد گناهاني كه از نظر ان دين  گناه محسوب  شده است انجام مي گيرد اما براي كشتن يك نفر كه بخواهيم زجر و انتقام بگيريم نيز استفاده مي شود . به طوري كه فرد را تا شانه در گودالي كه كنده ايم انداخته و در خاك مدفون مي كنيم كه سر و صورتش بيرون از خاك باشد . ان وقت به طرف سر و صورت او سنگ  پرتاب تا وقتي كه بميرد .

13- تصادف يا له كردن با ماشين :

  در اين روش فرد مورد نظر را تحت كنترل قرار داده تا هنگامي كه بخواهد از خياباني رد شود آن وقت با تمام سرعت با ماشين به او مي كوبيم تا بميرد و براي اطمينان ازاين حالت نيز اگر امكانش بود از رويش نيزرد مي شويم .

14- زنده به گور :

   اين روش كه نيز روش قديمي دوران جاهليت بعضي اقوام مي باشد نيز در حال حاضر استفاده ميگردد به طوري كه گودالي كنده و فرد مورد نظر را داخل آن انداخته همانطور كه زنده است رويش خاك ريخته تا در زير خاك مدفون و نهايتن منجر به مرگش شود .

15- قطعه قطعه كردن :

   در اين روش اول فرد را با ضرباتي محكم يا هر وسيله اي كشته يا اگر خواستيم به طور زنده باشد او را بسته تا عكس العمل دفاعي اوليه نشان ندهد وسپس شروع مي كنيم با ساتور يا چاقوي بزرگ به كندن اجزاي بدن او بعد از آن كه اجزاي بدن او را كنديم به قطعات كوچكتر تبديل مي كنيم اين نوع روش براي ايجائ رعب و وحشت و شناخته نشدن جسد فرد مورد نظر و نيز خشم بيش از حد استفاده مي گردد .

 

16- مسموم كردن :

دراين روش در غذاي فرد مورد نظر زهر يا سمي ريخته و به او به طوري كه متوجه نباشد مي خورانيم كه پس از خوردن ان نوع غذا يا نوشيدني مورد نظر كه با نوعي سم مخلوط شده فرد مورد نظر در كمتر چند ساعت خواهد مرد .

17- سيانور :

    يكي از معمولي ترين روشهاي قتل با سيا نوراست كه نيز در جنگ جهاني دوم نيز رواج داشته .به طوري كه به فرد مورد نظر قرصي كه حاوي سيا نور است را داده  تا آن را بخورد كه اين روش نيز روش حق انتخابي گفته مي شود .

18- تيغ :

  در اين روش با تيغ شاهرگ فردمورد نظررا زده و مي گذاريم خون بسيار از او برود كه اين امر خود كم كم موجب ضعف بدن و نهايتا منجر به مرگ او مي شود .

19- ضربه زدن به سر :

  دراين روش نيز با زدن ضربه اي مانند سنگ يا چوب يا شئي محكم به طرف سر فرد مورد نظر كه موجب شكستگي جمجمه يا مخچه و .. كه اين باعث خونريزي داخلي مغز شده و ردنهايت منجر به مرگ طرف مقابل مي گردد .

20- زدن آمپول هوا :

      دراين روش دستهاي فرد را يا پاهيش را بسته يا به طور ناگهاني در بدن فردمورد نظر سرنگي را كه از قبل آماده كرده ايم يعني داخل ان را پر از هوا نموده ايم ،‌كرده كه اين امر منجر به ايجاد هوا در بدن فرد و نهايت مرگ وي ميگردد .

 

 

21- زدن نيش عقرب :

   در اين روش عقربي را نگه داشته تا فرد مورد نظر به خواب رود آن وقت به طور مخفيانه عقرب را در رختخواب فردانداخته تا عقرب او را نيش زده ومنجر به مرگ وي گردد يا مي توان عقرب را داخل كفش فرد انداخته و هنگامي كه فرد كفشش را مي پوشد عقرب به علت دفاع از خود اورا نيش زده واين امر باعث اين شود كه نيش عقرب در بدن فر د وارد شده  و او را بكشد .

22- زدن نيش مار:

  در اين روش وقتي فرد خواب يا سرگرم چيزي است به طور مخفيانه مار كبري بسيار خطرناك را رها كرده تا در رختخواب يا به طرف فرد رفته و او را نيش كه فرد مورد نظر پس از نيش مار از پاي در مي ايد .

23- پرت كردن از بلندي :

  دراين روش فردرا به جاي بلندي مانند رده يا پشت بام يا لبه پنجره هدايت ودريك لحظه او را به طرف پائين هول داده تا پس از رسيدن به سطح زمين وبرخورد با زمين بميرد .

24- كشتن با تبر :

  دراين روش كه همراه است با خشونت ، فرد را با تبر كشته يعني باتبر ضربات محكمي به نقاط حساس او وارد نموده تا بميرد. كه اين روش بيشتر در جنگلها و روستا ها كاربرد دارد .

25- يخ زدن :

  دراين روش فرد را داخل سر خانه ايهدايت و در يك لحظه در آن را بسته ودرجه حرارت رابه پائين ترين حد رساند ه تا فرد مورد نظريخ زده و منجر به مرگش شود.

 

 

26- آتش زدن فرد با بنزين :

  در اين روش روي فرد مورد نظر بنزين پاشيده و با زدن يك كبريت يا روشن كردن يك فندك روي ان ،‌بدن وي سريع آتش گرفته كه فرد براي خاموش كردن خود شروع بع دويدن ناخود آگاه مي كند كه اين امر باعث رساند بيشتر اكسيژن به آتش شده و فرد سريعتر مي سوزد .

27- پرتاب كردن جلوي قطار :

  در اين روش مي توان از ايستگاهاي مترو سود جست  . يعني فرد مورد نظر را به طوري به جلوي ايستگاه هدايت كنيم كه هنگامي كه قطار با سرعت وارد ايستگاه مي شود در يك لحظه فرد مورد نظر را جلوي قطار پرتاب ميكنيم  تا پس ار برخورد با قطار كه باعث گرفتن ناخود آگاه ترمز و له كردن فرد مي شود كه فردنهايتن مي ميرد.

28- انداختن در قفس حيوانات وحشي  :

  دراين روش فرد مورد نظررا در قفس حيواني وحشي مانند پلنگ ،‌خرس و.. انداخته كه آن حيوان به اوحمله و نهايتن اورا بكشد.

29- گرسنگي وتنشنگي :

   دراين روش فرد را در اتاقي محبوس نگه داتشه و به او تا مدتي نه غذا ونه آبداده تا براثرسوء تغذيه وعدم آب رساني به بدنش بميرد .

30- آدم خواري :

    در اين روش گه يكي از روشهاي ساديسمي و افراطي است فرد مورد نظر را پس ار بستن يا به طور ناگهاني و حالت غافلگيرانه مورد هجوم قرار داده وزنده زنده شروع به خوردن طرف مقابل مي نمايم تا نهايتنبر اثر جراحتهاي زياد بميرد .

 

 

 رضا قطب

+ نوشته شده توسط من و زاویه در چهارشنبه 1387/08/15 و ساعت 22:19 |

من یک متاهل هستم.!!!

نمی‎دانم چه طوری باید این قضیه را به خودم بقبولانم که زندگی هیچ‎چیزی نیست جزآنچه که ما همیشه داریم با آن کلنجار می‎رویم، یعنی همین لحظه. لحظه‎ای که دارد می‎گذرد و حتی نمی‎خواهیم آن را احساس کنیم. حال چه خوب، چه بد، چه خائنانه و چه چه .....

دوست ندارم در آینده، مثل الان حسرت کارهای نکرده گذشته را بخورم. می‎فهمی! هیچی ارزش ندارد.

من آیا دوباره دارم خیانت می‎کنم یا باید خیانت کنم. به کی؟ به چی؟ همیشه این سوالی است که وقتی دارم با یک غیر همنوع خودم حرف می‎زنم و یا کارهایی شبیه به آن را انجام می‎دهم، پیش می‎آید. درست لحظه ‎ای که من حقیقتی را برای آن به تصویر می‎کشم،یعنی متاهل بودن خودم را بی‎آنکه صحت و سقم آن مورد تاییدم قرار بگیرد یا تعریفی درست از متاهلی به او بدهم. آن لحظه است. لحظه‎ای که طرف مقابلم را وارد مرحله‎ای از چالش فکری می‎کنم، مرحله‎ای که احساس عذاب وجدان گرفته یا دارد در خیانتی با من شریک می‎شود، خواسته یا ناخواسته! او نمی‎داند که حقیقت تنها در لحظه است. یعنی همان لحظه‎ای که احساس می‎کند. بعد و قبل آن هیچ اهمیتی ندارد و آن لحظه است که فرد باید تصمیم بگیرد انتخاب کند یا نکند. در این صورت هم باز او هنوز نتوانسته است آن را درک کند، شاید دلیل آن دادن حق انتخاب به او است که او را به شک وا می‎دارد. اما هیچ چیز صریحتر از این نیست که بتواند این حقیقت را درک کند، حقیقت این کلمات را که روزی نویسنده‎ای در جایی گفته است: «چقدر خوب است انسان یکی را دوست داشته باشد نه به خاطر آنکه نیازش را برطرف کند، نه به خاطر آنکه کس دیگری را ندارد، نه به خاطر آنکه تنهاست و نه از روی اجبار، بلکه به این خاطر که آن شخص ارزش دوست داشتن را دارد». اگر بتواند این حقیقت را درک کند، دیگر متاهل بودن یا نبودن من نباید فرقی برای او و دیگران داشته باشد. تنها چیزی که مهم است متعهد بودن من است.

 


رعنا در حالی که پوزخندی بر لب دارد، فریاد می‎زند کات. افتضاح است، افتضاح، هیچ دلیلی بر ارزشمند بودن وجود ندارد. تنها باید این جمله را می‎گفتی. از نو شروع می‎کنیم، هرکس اینبار اشتباه کند خودش از صحنه خارج شود.

        

سوار ماشین می‎شوم، کمربندم را می‎بندم و کمی شیشه را پایین می‎دهم که بادی بیاید داخل و دوباره شروع می ‎کنم به فکر کردن. می‎گویم: یک کاری بکن، دارم قاطی می‎کنم، نمی‎ دونم نمی‎فهمم یا کم اورده‎ام. آن هم بدون آنکه حرفی بزند ضبط صوت ماشین را روشن می‎کند. به صورتش نگاه می‎کنم و زل می‎زنم درست توی چشمهایش اما حواسش نیست. دور چشمهایش را هاله‎ای از خطرهای رنگی گرفته، پلکهایش تند تند باز و بسته می‎شوند. و من فکر می‎کنم که چقدر لحظه‎ها  کند می‎گذرند. دیگر ادامه نمی‎دهم و از توی چشمهایش که با آرایش غلیظی همراه است بیرون می‎آیم. سرم را برمی‎گردانم و روبرو را نگاه می‎کنم. امتداد جاده را، جایی که برای اولین بار پیشنهاد رقص به‎هم دادیم.

زیرچشمی من را نگاه می‎کند و آهی می‎کشد و بعد دوباره می‎رود توی خودش ،  توی آهنگ شاید دوست دارد من هم همراه او تا اخر آهنگ را گوش کنم و فکر کنم. اما من دوست ندارم به این چیزها فکر کنم. دوست دارم به این فکر کنم که نقطه آغاز این سوء تفاهم کجا بود. یعنی آن لحظه . لحظه‎ای که باید اتفاق می‎افتاد و افتاد .

می‎گویم: رعنا، جوابی نمی‎دهد. دوباره صدا می‎زنم رعنا، رعنا. جوابی نمی‎‎دهد. وقتی دنبال دلیلش می‎گردم به این می‎رسم که هیچ دلیلی وجود ندارد که بخواهد جواب مرا بدهد. رعنا که نمی‎تواند جواب بدهد، چون من اصلن صدایش نکرده‎ام. و این تنها انعکاس صدای من بوده در افکارم. دو نخ سیگار بر می‎دارم و می‎زارم روی لبهایم و هر دو را در یک لحظه روشن می‎کنم. یکی‎اش را همچنان بین لبهایم نگه می‎دارم و یکی ‎دیگر را از لبهایم جدا می‎کنم و می‎دهم به رعنا. و رعنا آن را می‎گذارد روی لبهایش و به آرامی پوکی بر آن می‎زند و دود غلیظی از دهانش بیرون می‎دهد. و بعد می‎گوید حرکت کن.

 

کات. رعنا داد می‎زند: عوضی‎ها، کثافت‎ها، شما اصلن بلد نیستید حتی شبیه آنها  باشید از صبح تا بحال همه‎اش دارید حرف می‎زنید حرف. همه از صحنه بیرون.

از صحنه خارج می‎شوم. می‎آیم بیرون، هوا دیگر تاریک شده. به رعنا می‎گویم باید برگردیم. رعنا روسری‎اش را سر می‎کند و بلند می‎شود خودش را مرتب می‎کند و بعد سوار ماشین می‎شویم و دوباره راه می‎افتیم به سمت جاده، جایی که اولین پیچ اولین تماس بود، دومین پیچ دومین تماس.

و حالا سال‎هاست که من وقتی به آن لحظه فکر می‎کنم دل‎پیچ می‎گیرم و می‎اورم بالا و همه جای خودم را کثیف می‎کنم. 

                                                                                                                         

                                                                                                                           رضا قطب

تهران 1386

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در دوشنبه 1387/06/11 و ساعت 23:39 |
 

وقتی که انسان بیمار است ، گویی که از یک شیب بسیار ملایم پایین می لغزد که در برخی نقاط ، پرده ایی ، یک پرده ی نازک از یک پارچه نازک ، راه را سد میکند : این سو ، زندگی است و آن سو ، مرگ . چقدر بیماری ، از نظر ارزش اخلاقی بر تندرستی رجحان دارد .!

با من از کسانی که هرگز بیمار نشده اند سخن مگویید ! آنان دهشتناک اند ، بویژه زنان ، یک زن تندرست ، یک حیوان درنده ی واقعی است . 

                                                                                             

                                                                   (  تولستوی  27 اوت 1901 )

 

 

 

همه ی آنهایی که :  دوستت دارم .

 

يک  دو سه ... داشت همين جوري خط هاي سفيد آستين پيراهن سلاله را ميشمرد . تا ميخواست

 

درست بشمرد سلاله دستهايش را که دور پاهايش حلقه کرده بود را جا به جا مي کرد . هميشه

 

دوست دارد اين طوري جلوي جمع بنشيند . حتي الان که توي صندلي عقب ماشين نشسته و برو

 

بر داره از آينه نگام مي کنه .

 

بالاخره تونست با چند بار زل زدن روي آستينهاي سلاله خط هاي سفيد را بشمارد . درست بيست

 

و يک عدد بود . ده تا دو تايي  و  يکي تکي . هر دوآستينش همينطوري بود. . از آينه صداش

 

 کردم وگفتم : اون از کجا جاي خالهاي تو رو  مي دونست . گفت : کدوم خالهام رو مي گي .

 

گفتم : همون خالهايي را که اون ميگفت ، خالهاي بين گردن و سينه ات ، خال مچ پاي چپت و

 

خال مچ دست راستت . باز بگم .

 

چند دقيقه اي از توي اينه نگام کرد و هيچ نگفت . فقط نگام ميکرد و نگاهش بد جوري اذيتم مي

 

کرد ، طوري که انگار تمام اين اتفاقها تقصير من بود .

 

سلاله خواسته يا ناخواسته داشت با حرکاتش طرف مقابلش را اذيت مي کرد . گاهي خودش را

 

به تخت مي ماليد و گاهي لبه ي تخت مي نشست و خميازه مي کشيد و گاهي هم دستش را مي

 

برد لاي موهاي فرفري بلندش که از پشت جمع کرده بود و بسته بودشان . سلاله دوباره دستهايش

 

را دور زانوهايش حلقه کرد و سرش را طوري روي دستهاش قرار داد که انتهاي ديدش به ديد

 

طرف مقابلش  ختم بشه . تلاقي نگاهش با طرف مقابل تنها چيزي بود که توي اون لحظه ميخواست .

 

سلاله همچنان داشت از توي آينه نگام ميکرد . بغض کرده بود . خيلي سعي ميکرد جلوي خودش

 

رو بگيره که تبديل به گريه نشه . مي ترسيد که مسخره اش کنم . هر دومون مي دونستيم که چند

 

ساعتي بيشتر نمونده . من و من کنان گفتم: مي شه روسري ات رو از سرت بر داري . با تعجب

 

خاص هميشگي اش که ابروهش رو بالا مي برد گفت : براي چي ؟ گفتم : تو بردار تا بگم .

 

روسريش را آهسته از سرش کشيد پائين . از توي آينه نگاهش کردم با خنده اي مسخره آميز

 

گفتم : باز اون راست گفته بود . گفت : چي . چي مي گي تو ؟ گفتم : گوشهات . گفت : خب که

 

چي ؟ گفتم : تو گوشهات رو سوراخ نکردي و اون اينو مي دونست .تا اينو گفتم تندي روسری

 

اش رو سر کشيد و دستهاش رو گرفت جلوي صورتش و داد زد : لعنتي بس .بس و زد زير گريه .

 

وقتي سلاله دستهاش رو دور پاهاش حلقه ميکرد عادت داشت انگشتان پاهاش رو تکون بده . به

 

ترتيب از انگشت  شصت تا کوچک . طوري اين کار رو ميکرد که توي يک ريتم خاص باشه .

 

 من که چيزي نگفتم . فقط چيزهايي رو که شنيدم رو برات گفتم . من برام اين چيزها نيست .

 

خيلي وقته که ديگه از اون روزها گذشته . ميفهمي . من و تو الان هستيم و اين فضاي موجود

 

بينمون . اما ميدونم باز نتونستم از اين حسادت يا چيزي شبيه به اين دست بکشم و اذيتت نکنم .

 

سلاله گريه هاش به هق هق تبديل شد .

 

لاک انگشتان پاهاش با لاک انگشتان دستهاش  هميشه يک رنگ بودند. يک رنگ غمگين . محال

 

بود يکي از اونها رو تنها لاک بزنه .

 

طرف مقابل تنها مي توانست در يک زمان مشترک که نفري سومي باعث ايجاد آن مي شد سلاله

 

را پيدا کند و مثل آدمهاي قحطي زده ، بر و بر به تنش زل بزنه . سلاله اينو مي دونست که

 

طرف مقابل با چه ولعي  براندازش  ميکنه،  اما هيچ وقت خودش رو سانسور نکرد .

 

ماشين از آخرين پيچ هم گذشت اينو سلاله بين هق هق گريه هاش گفت . گفتم :  خب .  کمي آروم

 

شد . شيشه پنجره ماشين رو داد پائين و سرش رو کرد بيرون تا باد بخور توي صورتش . گفت:

 

داره تموم مي شه . ميفهمي .داره تموم ميشه . گفتم : مي دونم اما بالاخره بايد اتفاق بيقته . ماشين

 

رو بعد از آخرين پيچ نگه داشتم . سلاله در ماشين رو باز کرد و ازصندلي عقب آمد بيرون و

 

براي آخرين بار جايي رو که نشسته بود رو نگاه کرد و گفت: دلم براي اين صندلي تنگ ميشه .

 

توي اين صندلي بود که من و تو با هم ... حس قشنگي است وقتي باکره گي يکي رو روي تنت

 

داشته باشي . گفتم : و تموم فضاي موجود اون لحظه رو . خنديد و گفت: برام سيگاري روشن

 

کن . از توي پاکت سيگارم آخرين نخ از اون رو در آوردم و روشنش کردم و بعد شروع به

 

کشيدنش کردم  . سلاله در عقب ماشين رو بست و آهسته آمد جلو و در ماشين رو باز کرد و

 

نشست کنارم . سويچ رو چرخوندم و ماشين روشن شد . پام رو گذاشتم روي پدال کلاژ و دندنه

 

رو جا زدم . از توي آينه صندلي عقب رو نگاه کردم . اما هيچ کس نبود . هيچ کس که بخوام

 

براش رانندگي کنم .

 

 

 

 

 

 

         رضا قطب /  تهران زمستان 1386

                                                                                              به آناهیتا سرزمین مادری ام ...

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در پنجشنبه 1387/03/16 و ساعت 17:23 |
  علی ودادی نمی دونم چند سالش است و کی هست !! اماخب می دونم که یه نویسنده فعال  و جدی است . به همین خاطر دوست داشتم یکی از داستانهاش رو بزارم توی زاویه دید شما .

یه اتاق داره که توش یه تخت داره و تختش یه تشک داره اما کتابخونه اتاقش هم بدک نیست و یه دوست دختر که خیلی دوستش داره .اسمش مهم نیست چون مهم تنشهایی که بینشون ایجاد میشه مهم . می فهمی که !!!

 

 

 

                                               سیب آدم

 

 

بعد از چند بار نوشتن و پاک کردن بالاخره «فقط من را نگاه کن » را حذف کرد و پیام را این طور فرستاد « سلام نیم ساعت دیگر شروع می شود از جلوی تلویزیون تکان نخور تا بعد » جلوی تلویزیون روشن بی صدا روی زمین نشسته بود ، اضطرابی که انتظارش را داشت کم کم به سراغش می آمد .

نیم ساعت وقت داشت تا آماده شود البته نه آن طور که دلش می خواست اول باید لباس های بیرونش را در می اورد ، بعد آبی به سر و صورتش می زد و چیز خنکی می خورد و دستی به اتاق می کشید . هنوز از خواب ناخواسته اش عصبی بود ، زنگ تلفن مزاحم بیدارش کرده شاید خواب می ماند . لباس های بیرونش را در آورد و روی کاناپه انداخت . ا زخواب آشفته اش خشکی دهان و سر درد باقی مانده بود . همانطور که به تلویزیون خیره بود موهایش را از پشت بست و دست اش را پشت گردنش کشید . فیلم خام را از کیف دستی اش در آورد و در دستگاه ضبط که از شب قبل آماده اش کرده بود گذاشت . پریز تلفن را کشید .

گرما کلافه اش کرده بود . جلو یخچال ته مانده شیشه آب را سر کشید و شیشه را روی صورتش گذاشت . همسایه روبرو بعد از اینکه چند بار زنگ زد و محکم به در کوبید پشت در با صدای بلند گفت تعمیرکار امروز هم نیامد اگر خیلی ناراحتی بیا خونه ی ما.

از آخرین خریدش آنقدر می گذشت که کمی پنیر ، دو سیب ویک کنسرو در یخچال داشت . بازبوی سیگار در خانه پیچیده بود . با شیشه آب در اتاق می چرخید همیشه جلوی در بوبیشتر بود . از چشمی در به راه پله تاریک نگاه میکرد . چند دقیقه دیگر شروع می شد یک قرص آرام بخش را با آب لوله قورت داد . جلوی تلویزیون روی زمین نشست . از دوپنجره بزرگ اتاق هوای گرم با صدای ماشین و موتور و راننده ها وارد می شد .

صدای تلویزیون را زیاد کرد . دکمه ضبط را فشار داد . فیلم شروع شد . تلفن همراه را که از عرق دستش خیس شده بود روی زمین گذاشت .

به محض تمام شدن فیلم تلویزیون را خاموش کرد . از یخی که در ظرف فلزی آب می شد خورد. نفس عمیقی کشید .

تقریبا" چیزی از فیلم ندید . آشفته تر از آن بود که شنیدن و دیدن را همزمان انجام دهد . این فیلم مهمترین کارش بود . اولین حضورش در مقابل دوربین . او بازیگرغیر حرفه ای یا کم تجربه ی قصه های عجیب و غریب و دوست داشتنی تئاترهای آماتوری بود که استعداد پنهانش یک شب روی صحفه ای بازو پر خاطره کشف شده بود .

به این فیلم دل بسته بود و به تصویرخودش در این فیلم . او دختری بود زیبا و با وقار پر از امید و اعتماد و عشق در یک خانواده سه نفره آرام و مطمئن آماده ازدواج با پسری خوب و مطمئن ، مکالمه های آرام تلفنی میز چهار نفره ی غذا خوری ، نور پردازی گرم ، حرکات آرام دوربین یک فیلم تلویزیونی .

مثل آرایش کردن بدون آیینه در تاریکی ، خودش اینطور گفته بود و این طور هنر پیشه ای سر خوش و خیالی شده بود . کنار جیغ و داد های کارگردان ، زیر نگاه پنهان دوربین .

به تصویر کشیده خودش روی صفحه تلویزیون خیره بود . حالا نمی خواست به هیچ کدام از اینها فکر کند . دلش آرامشی میخواست که بنشیند و خودش را نگاه کند مثل یک غریبه .

چراغ زمان دار راه پله مدام خاموش و روشن می شد . در آشپزخانه از یافتن در باز کن ناامید شد . نگاهی به تلفن همراه و بعد ساعت دیواری انداخت .

 

فیلم را به عقب بر گرداند و بعد جلو برد تا اولین حضور خودش رسید . وارد شدن . قدم زدن . نشستن تک تک کلمه ها و جزئی ترین حرکات که از حفظ بود . همه سر جایشان بودند . صدا ی تلویزیون را بست . روی چند صفحه مکث کرد و بعد به ترتیب روی تصویر جلو و عقب رفت . چیزی تغییر کرده بود . ایستاده به تلویزیون نگاه می کرد . سنگینی هوای خانه بر قلبش فشار می آورد . هیچ وقت خودش را این شکلی ندیده بود . هرجا خودش را می دید احساس می کرد چیزی کم است . می دید که صورتش زیر گریم متورم شده . از آرایش قرمز ملایم همراه با صورتی اش هم خبری نبود . نمای درشت چهره اش کاملا" بی رنگ بود .

با حسرت به تصاویر خاموشی که از جلوی چشمش می گذشتند نگاه میکرد . انگار همه چیز شتاب داشت برای تمام شدن فیلم را جلوتر برد . سکانس ملاقات که خیلی دوستش داشت در ذهنش یک بعد از ظهر پاییزی بود ولی حالا یک ظهر داغ و خفه کننده تابستانی می دید .

در پیام نوشت « چه طور بود » بعد یک میم به بود اضافه کرد . یکجا به نظرش آمد صورتش کشیده شده ، حتی جوش کنار صورتش را دید که اززیر آن همه کرم پودر بیرون زده بود .پیام را نفرستاد . دیگر به وضوح در خانه دود سیگار می دید .

آیینه قدی را به زحمت از اتاق خواب آورد و کنار تلویزیون گذاشت . از آب داخل ظرف فلزی خورد ، لبه ی فلزی آیینه انگشتش را بریده بود یک دستمال دور انگشتش پیچید . فیلم را به عقب برگرداند روسری را بست جلوی آیینه ایستاد . نام خودش را خواند چهارمین اسم سبز در زمینه سفید .  رنگ پریده و سیاهی سمج دور چشم ها .

مدتی چشم هایش بسته ماند بعد لبش در آیینه خندید روسری را برداشت و جور دیگری سر کرد و دیالوگ مورد علاقه اش را گفت مثل فیلم ...

ناگهان چشمش به نمای درشت صورت اش افتاد . با تصاویر دیگر فرق داشت چیزی کم بود . انگار صحنه دستکاری شده بود آن قسمت که مونولوگ قشنگی از گذشته با شکوهش داشت سعی کرد سناریو را به یاد بیاورد .

تصویر به طور عمودی کشیده شده بود . برگشت و در آیینه به خودش نگاه کرد . ازگره روسری تا چانه اش حذف شده بود . تکه ی باقیمانده در حرکات آرام دوربین لرزش شکننده ای داشت .

خنده ناگهانی اش سکوت دلگیر خانه را نشانش داد . در آیینه نگاه کرد روسری را در آورد . گوشه آیینه پنجره بزرگ باز روشن خانه ی روبرویی را دید . تلفن همراه را خاموش کرد .

 

                            

 

                                                                  تهران – علی ودادی  زمستان 1385

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در سه شنبه 1386/12/28 و ساعت 12:7 |

من چراغ  را روشن مي كنم

 

و تو        

 

 از خيابانها

 

 فاحشه ها را دعوت كن

 

                    به چاي

 

 

اينجا  عزيزم

 

        عطري را بلندتر مي شود

 

عزيزتر از  سال 42 كه نمي توانم باشم

 

چقدر اين سالها شبيه تواند 

 

و تو را  به ياد       پاهاي باريك مي اندازد

 

عزيزم    اين سالها     چقدر شبيه تواند.

 

 

                                                   امروي  از اردي بهشت 85

+ نوشته شده توسط من و زاویه در شنبه 1386/09/10 و ساعت 19:46 |
 

بنام فریبا فیاضی :

 

حالا بعد از این همه که قرار بود شعری از این شاعره نو  ( نو پا و جد ) بگذاریم .

 

 جالا باید بگویم : این شاعره ،  این  شعرش  و این هم گلچین  من !! نه کتابی که 

 

 به دستمان رسید ( تخلیه عمومی –چاپ مهررواش - 1386)  و نخوایدم و

 

 خواندن !!!

 

ما به قولمان هر چند دیر یا زود  وفا کردیم و فریبا را درتخلیه عمومی فیاضی  به

 

نمایش خواندیم !!! بخوان .که  این توله سگ را باید باید باید بزرگ کرد !!!

 

 

 

                 پا کوتاه

 

چشم های هیز     نجیبم کرد

                  

                           چشم هایی که سگ داشت

               

                       من هم داشتم

   

                      تربیت شده ای ، خونی

     

                  در آدرس ها نوشته می شود ، بوق م یزند آزاد

 

                   در زمانهای حقیقی پشت به پشت

          

                       همیشه کسی که از در بیاید    اولین تنها نیست

             

                                  درگیر اسمهای معمولی

 

دستهایم گرفته باید

 

آدمهای دیر کرد دار ، به خبرهای موثق نمی مانند

 

 جایی

 

       دیر شدن امری بدیهی است

 

 

           مثل عینک سیاه ، پنهانی ام

 

تا سگهای کمر کشیده واق کنند

 

فردوسی سی ساله شده

 

( همسایه ی ما خانم پارسی است ، همیشه از بالکن آویزان دیدن )

 

و همه ی چیزهای زبان باور کردنی است

 

                  سگیده کاری از دستم بر آید ، خواهم 

 

                                                           پاچیده ام زیر

 

 

فشارهای استخوانی

 

از سگهام کمتر

 

برای فکر کردن معوقم

 

قلاده ی عشق برگردنم هنوز

 

                     این ملموس است پاچه نمی دهم

 

تمام دهنم پایی است و ذهنم خون چکان تکانه ها

 

                             انجمنی برای عرضه ی شعر نمانده

 

            من شکوه پارس نمی کنم

 

  نخوانده مانده ام

 

                                 وحشی اهلی من است

 

وحشت سگ می طلبد

 

       هیچ بایدی به زندگی سگی پرداختن نمی پردازدم

 

  تا سرعت به خیابان اصلی زدن

 

                    سگ کرده ای هارم کنی

 

هاری ببخشی به بخش های حساس بیماری ام

 

صعب الخروج بودن سگهای برون مرزی را می کشد

 

                               کشتن کار من است

 

ساعت روانی شعر رو به طول است

 

    توله های پس انداخته برای تنهایی پس انداز می شوند

 

  تنهایی آسمان عجیبی به خود گرفته

 

من مشغولیت دیگری جز سرگرم کردن زبان نداشتم

 

چه می شود رفت ؟

 

سریعتر خانگیم کنید

 

اینجا داگ ویل است . 

 

                                                             فریبا فیاضی

+ نوشته شده توسط من و زاویه در پنجشنبه 1386/07/12 و ساعت 21:54 |
 

قرار بود شعر يكي از دوستان اين دوست را بگذاريم  اما خب فعلن اين زودتر امده شد . اون ( شاعره ) مي گفت بايد معرفي شيم اما  ما هرگز معرفي نشديم و نمي شيم چون ما فقط يه اسم هستيم  . اون ميگفت من عوضي ام (‌شاعر ه خودش را مي گفت ) اما ما چيزي عوضي در آن پيدا نكرديم كه خوشحال بشيم از يك اسم !!! بگذريم  سخن كوتاه واين داستان ...

 

 

آفتاب از پنجره آمد ه بود تو و افتاد ه بود روي فرش ، اتاق بو گرفته بود .

 

من دود سيگارو فوت مي كردم توي هواي ساكن ،‌و نيمه ديگه كه  

 

معلق و سر ته از لاي لنگه هاي پنجره رو به بيرون بود .

 

فرنگيس نامادري مادرم بود . من عاشقش نبودم . پدر مادرم اونو بدون

 

اينكه طلاق بده و مهريه فرستاد خونه ي برادرش . الان و در حال حاضر

 

چون دارم يه شراب گرم رو كه توي يه دبه توي چند تا پتو پيچيده و توي

 

انباري گرم و خفه انداخته بودند رو مزه مزه مي كنم ،‌احساسش كردم .

 

به خاطر حالتي كه دارم و موقعيتي كه داشتم ، ‌مي تونم هرجائي كه

 

هستم و در هر زمان ، حدود نود و پنج درصد آدم ها رو از پشت لخت

 

ببينم . اين وضعيت از فرنگيس شروع شد منظورم رو مي فهميد كه .

 

 

اون روز هم مريض بودم . از اون مريض هايي كه مثل گوني مي افتي

 

وبوي پتو مي دي . نمي دونم چرا فرنگيس دولا شده بود چيزي رو توي

 

پاهاش كنه يا دربياره . نفهميدم پدر مادرم از كجا و كدوم اتاق رسيده

 

بود . از پشت بغلش كرد ، فرنگيس قبل از اينكه راست بشه آه كشيد

 

ولي بي صدا . من مريض بودم از اون مريض هايي كه گفتم ، ‌فقط

 

شاشيدم .

 

توي اون سن و سال من بيشتر از اين جا نداره . نه پدرمادرم و نه

 

فرنگيس . نه بلند و نه كوتاه هيچكدام از آن هجاهاي آوايي را تلفظ نمي

 

كردند .

 

باور كنيد كه اجرا فراتر از تصورات ذهني ست . اجرايي متا پانتوميم از

 

پدر مادرم و نامادري مادرم . ازپشت ديدم ، لخت فرنگيس و بعد پدر

 

مادرم را كه اجرا مي كردند . كار كه تموم شد بوي گند من اتاق رو

 

پركرد .

 

فرنگيس پيرهن و شلوارمو در آورد ه بود و من لخت بودم . پدرمادرم ،‌آره

 

پدر مادرم يه كاسه لعابي از اون شراب گرم رو كه توي يه دبه ، توي چند

 

تا پتو پيچيده و انداخته بود رو مزه مزه مي كرد . بوي شاش و شراب

 

داغم كرده بود و فرنگيس من رو مي بوسيد .

 

فرامرز پارسا

+ نوشته شده توسط من و زاویه در پنجشنبه 1386/05/25 و ساعت 14:46 |

سلا م

 

بعد از چند مدت كوتاه كه نبودم دوباره برگشتم نمي دونم چرا شايد دليل هاي زيادي داشت و دارد شايد دليلش تو بودي كه من بايست مي بودم . بگذريم حرف به كجاهايي ختم مي شود كه دختري ميان ترس و لذت فراموش مي شود !!!!                                                                                                     

 

 

 

 

بووووق

 

زندگی را همین جوری آغاز کرده ام .مثل این سطر ها ، بدون هیچ زمینه ای و هیچ اختیاری . چقدر سخت است این طوری بودن ! این سطر ها را اما دارم برای روز هایی که داشتم و دارم و خواهم داشت! می نویسم . با تمام درو غهایی که بلد هستم . توی اتاق دارم راه می روم.  فکر میکنم. نفس می کشم .  پیپم را بر می دارم و پر از توتونش می کنم . با دستهایم تا نزدیکی لبهایم می آورمش و سعی می کنم که ادای کشیدنش را در بیاورم .  اما روشنش نمی کنم و می گذارم روی میز کنار تلفن و بعد شروع می کنم با دکمه های تلفن ور رفتن .درست مثل ور رفتن با دکمه های پیراهن مادرم که پدر هیچ گاه شکایتی نمی کند و فقط می خندد. لعنتی آنقدر می خندد که وقتی به خودم می آیم ، خیس شده ام ! عرق پیشانی ام را پاک می کنم و شیرم را می نوشم . گوشی تلفن را بر می دارم ، اول شروع می کنم به فوت کردن و بعد از آن یادم می افتد که باید فحش و ناسزا بدم : الاغ ، نفهم ، بی شعور ، مادر...، آرام می شوم .گوشی را سر جایش می گذارم .و دوباره پیپم را بر می دارم . با کبریت هم همین کار را می کنم. صدای جرقه و شعله ور شدن چوب کبریت و بوی گوگرد تمام فضای اتاق را پر می کند ، نزدیک پیپم می آورمش .یک پک ، دو پک ، سه پک ، پیپیم روشن می شود و چوب کبریت خاموش . چه دود سفید غلیظ قشنگی از خودش به هوا می فرستد . چقدر بخشنده است این پیپم ! اتاق را دارد سفید سفید می کند اما نمی دانم چرا دارد بو می دهد .بوی تعفن، بوی لجن،  بوی رعنا  ، بوی خودم !  وسوسه ام می کند . این وسوسه چقدر شبیه روزی است که توی تخت خواب مادرم می خوابیدم و پدر غرغر می کرد . مادرم بوی خوبی می دهد و پدرم بوی عرق! هفته ای یکبار اجاز داشتم با ملحفه های مادرم بخوابم .گاهی هم که پدر نبود می شد دو بار .

پیپم خاموش می شود . اتاق از سفیدی پاک می شود ، اما بو همچنان دارد وسوسه ام می کند . دوباره گوشی تلفن را بر می دارم .اینبار شمار می گیرم :

-         الو .سلام .خوبی.

-         سلام .خوبم .

-         کجایی؟

-         جایی مابین تخت و گوشی تلفن .

-         تلفن کردم که حالی از احوالاتتان بپرسم .

-         می دانم .

-         می دانی ! چی را می دانی ؟

-    همین که تلفن کرد ی و احوالم را می پرسی .خواب دیده بودم که تلفن زدی و احوالم را می پرسی ، درست مثل همین لحظه ، اما در یک مکان و یک زمان دیگر.

-         خب . خواب که نشد ندارد ! به شرطی که بخواهیم .

-         نه .نه . من خیلی ضعیفم ، مثل چینی هایی که همیشه می شکستم،می شکنم.می فهمی !                                

اگر می فهمیدی که هرگزاحوالم را نمی پرسیدی !

-         باز داری شروع می کنی .

-         من یا تو ؟ که تلفن کردی و احوالم را می پرسی .مگر روزی چند بار احوال یک آدم را می پرسند ؟!

-         شوهرت کجاست ؟

-         همین جا .توی تخت خواب .

-         خوابیده ؟

-         آره .

 

-         تو چرا بیداری .

-         تو تلفن زدی و بیدارم کردی.

-         آه. ببخشید یادم رفته بود ، ساعت چند است .شب خوش.

-         شب خوش ! همین !

-         می بوسمت .

-         همین !

-         شب خوش .

-         شب خوش.

گوشی را می گذارم سر جایش . باز یادم رفت که بگویم « دوستت دارم » ، سریع گوشی را بر می دارم و شماره گیری می کنم . اما اینبار دیگر خودش نیست و کسی دیگر جواب می دهد ، کسی که من می توانستم جای او باشم . کسی که همیشه بجای او جواب می دهد :

شماره مورد نظر در شبکه موجود نمی باشد .لطفا مجددا شماره گیری ننمائید . بووووق ...

 

 

 

 

تهران  - زمستان 1384 – درست جایی مابین تخت و گوشی تلفن   .

 

                                                             رضا قطب

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در جمعه 1386/05/12 و ساعت 16:15 |
سلام

به خودم قول دادم که اولین نوشته امسال را از خودم نگذارم بلکه از یک نویسنده جدی و حرفه ای که  همیشه دوست خوبی برایم بوده بگذارم  چرا که با کمک او به این خدا اب داده و اورا برای خودش قربانی نه سلاخی  کردیم و خونش را در جام های شما روان کردیم پس بنوشید و شاد باشید ...

 

 

                                    فعلا بی اسم

رفته بودم پیش روانکاو. درباره ی چیزهایی که به من گفته بودی باهاش حرف زدم چند ساعتی وراجی کرد، روانکاو می گفت: کرم، کرم همیشه سیب رو از تو سوراخ می کنه و می خوره ولی تو داری خودت رو سوراخ می کنی و می خوری. با هیچکس نمی سازم، با باباهه دعوا می کنم چند ماهیه با خواهرم میونه ای ندارم. چند تا چیزی رو کخ نوشته بودم به مادرم دادم که بخونه، بعد از اینکه خونده بود گفت: بهتره، تو چیزی ننویسی، نوشته هات بوی شلوار ده سالگیت رو می ده. دوستام هنوز نمی دونند که با تو رابطه دارم چون هنوز نمی دونند توی کیفم لوله ی خالی خودکار می ذارم.ننوشته هام تلنبار شدن، مثل لباسهای زیر خواهرم توی حموم. نمی تونم هر جایی که دلم می خواد بنویسم چون برای من مسئولیت داره. از مسئولیت بدم میاد. من مسئول چیزهایی که می نویسم نیستم. مخاطبین نوشته هام مسئولند، چون اونها هستند که می خونند. من خونده می شم. این تقصیر من نیست. مثل دفعه ای که یکی از تراوشات ذهنی م رو روی دیوار دستشویی خالی کردم، شعر بدی نبود فقط جایی برای خالی شدن پیدا نمی کرد. همون شب بابام الم شنگه ای به پا کرد که این جا دستشویی عمومی راه آهن نیست و من نمی تونم هر جایی که اومد اونها رو بریزم، باید زیر لباسی قایمشون کنم. روز بعد فکرم تماما مشغول دستشویی عمومی و مادرم بود که صبح خیلی زود با حوله از حموم اومده بود بیرون. باز هم می گم، من مسئول چیزهایی که می نویسم نیستم. می دونی، چیزی که می خوام اینه که هیچ چیز بسته بندی نباشه و همینطور دسته بندی. هر چی می تونی برام تشتک بفرست. مواظب باش با در باز کن نوشابه ها رو باز نکنی. با قاشق بهتره، تشتک ها کج نمی شن. صدای تشتک های کج، وقتی از بالا می اندازم پایین صدای خوب و یکنواختی نداره. اذیتم می کنه. زنگ زده هم نباشه، صدای این تشتک ها خش داره، وقتی از بالا رهاشون می کنم که بیفتند روی موزائیک، سنگین و یه وری می افتند پایین. باید به چند تا مغازه سر بزنم، دیروز هر چی پول توی این هفته جمع کرده بودم رو دادم دو جعبه نوشابه خریدم. یک چیز دیگه، از خال خوشم نمیاد. از خالدارها بدم میاد. از خط کش متنفرم. لباسهای تمیز مشمئز کننده ست. از کاغذ لخت هم بدم میاد. ديگه باید برم، وقتش شده که برم پیش روانکاو. برام وقت قبلی گرفتن.

                                                                      فرامرز پارسا

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در جمعه 1386/01/10 و ساعت 1:56 |

زيبايي تهوع آور است

 

از پله هاي دانشگاه پائين مي آيم  .مثل هميشه لب هاي بچه هايي که از کنارم رد مي شوند پر از لبخند هايي مي باشد که از ابتداي  کلاس تا انتهاي کلاس نه براي استاد بلکه براي همنوع مخالف خود است .

توي همين پله ها خيلي ها با هم عاشق معشوق و بعد اينترنت چت تلفن پارک و آخر سر هم خانه را ترجيح مي دهند ! و خيلي هاي ديگر هم حتي از لابه لاي چادرشان بيرون نمي آيند که مبادا پوست صورت اين پسرکها ترک بر دارد و خداي ناکرده گناهي را با خود حمل کنند ! البته ميان توالت و بوفه فقط چند متري فاصله است . و نمازخانه تنها جايي است که به دو قسمت مجزا تقسيم شده؛ قسمت خواهران و قسمت برادران و باز تنها جايي است که به دقت تقسيم شده است ، فکر کنم عدالت در اين مورد حداقل رعايت شده است . چرا که از کل سهم 12 متري آن ، 6 متر آقايان و  ۶متر خانمها . !

آخرين پله را هم مي آيم   پائين،  درست از روبروي ميز حراست رد مي شوم   و مي روم  توي راهرو می نشينم  . توي اين مخم که بچه ها مي گويند از گچ است هزار جور ايده پيدا مي شود  . ومهمترين آن اين است  که بتوانم از انرژي  پتانسيل موجود دراين بچه ها يي که گفتم استفاده هاي نابجا و بجايي کنم . يعني در اصل بتوانم از آنها براي پيشبرد اهدافم و در ظاهر دانشگاه سود بجويم . اين سخت ترين اعترافي است که تا بحال کرده ام . سوء استفاده . اما حداقل  اش اين است که مثل بقيه کتمان نمي کنم . همين سوء استفاده بود که ايده ي راه اندازي يک نشريه دانشجويي را به سرم انداخت . در ابتدا کساني را انتخاب کردم که هر کدام توي کارهايشان به نسبت اگر حرفه اي نبودند اما آماتور بودند . سردبير – دبير –خبر نگار و طراح  . هر کدام از اينها زيبايي خاص خودشان را داشتند ! انسان گاهي موجودي ظريف و شکننده مي شود . مثل اين چند نفر ! نفر هايي که به من اعتماد کرده بودند . خب همه چيز تکميل شده بود . همه جا رفتيم براي گرفتن مجوز اما همه کلمه نه را قورت داده بودند  . آنها نمي دانستند سخت است . تقصيري هم نداشتند چون  به آنها نگفته بودم . اما اگر ميگفتم آيا باز هم مي آمدند ؟ آنها در عمل انجام شده اي قرار گرفته بودند؟ وواضح و روشن بود که ديگر رمقي ندارند . بي اعتمادي در ميانشان رخنه کرده بود . سر خورده شده بودند . و اين به قول فروغ فرخزاد ابتدی ويراني بود . مجبور شدم خيانتي در حقشان بکنم . خيانتي بنام ...( اين بخش سانسور شده است . لطفا از ابتداي سطر  شروع به خواندن کنيد )

از راهرو بيرون مي ايم و از جلوي ميز حراست رد مي شوم و به سمت بوفه مي روم . صحنه را از پيش در ذهنم طراحي کرده ام . پشت يک ميز مي نشينم و يک چاي 150 توماني سفارش مي دهم . دو نفر آنطرفتر نشسته اند و جزوي درسيشان را باز کرده . به اصطلاح مرور مي کنند .

-        سلام . خسته نباشيد . مي تونم چند لحظه از وقتتان را بگيرم .

-        بفرمائيد .

-        غرض از اين که مزاحمتون شدم اين بود که ما تصميم گرفته ايم براي اين دانشگاه يک نشريه راه اندازي کنيم .آيا مي توانيد به ما کمک کنيد يعني عضو نشريه شويد ؟

 آن دو بدون اينکه حتي فکري بکنند جواب مثبت دادند و اين طور ي بود که دوباره شروع به سازماندهي يک گروه جديد کردم . اما اينبار هم از اين گروه سوء استفاده کردم . اما ناراحت نشدم چرا که فکر مي کنم حقشان بود چون آنها خيلي زيباتر بودند . زيبايي چيز عجيبي است . گروه اول هنوزم زيبائي شان را حفظ کرده اند و اين تنها چيزي است که از آنها به ياد دارم .

گروه جديد يک مزيت خوبي هم دارد و آن اين است که پشت کارشان و خستگي ناپذير بودنشان به مراتب از گروه اول بيشترتر است و اين خود دليلي شد براي بيرون آمدن  اولين شماره ي نشريه .

 

حالا ما هها می گذرد، و از اين گروه هم چند نفري باقي نمانده اند . چون آنها هم زيبايي شان فراتر از يک زيبايي خاص شده بود 

 

 

اخرين جرعه چايم را سر مي کشم و بلند مي شوم کيفم را بر مي دارم  از بوفه بيرون مي آيم . از جلوي ميز حراست رد مي شوم  . به خودم جرات مي دهم که ببينم چه کسي پشت ميز نشسته است . خنده ام مي گيرد . بلند مي خندم . هيچ کس نسيت .  يک راست پله ها را مي روم بالا ، و سر کلاس درس مي نشينم کنار بچه هايي که لبخند هايشان پر از زيبايي است ! و با خود فکر ميکنم که چرا زيبايي اين همه برايم تهوع آور شده است !

 

 

تهران – زمستان 1385

    دي ماه  

+ نوشته شده توسط من و زاویه در سه شنبه 1385/12/01 و ساعت 23:54 |
 

 

مزخرف

 

 

 

صحنه دوم قبل از صحنه اول

 

 

انسان وقتي مزخرف به دنيا مي آيد ، مزخرف هم مي گويد .

چه فرقي دارد وقتي مي توانم جاي همه کس باشم و هيچ کس را جاي خودم قرار ندهم ، با خودم حرف بزنم يا راه بروم .

اين دست آورد کوچکي نيست که من دارم بزرگ مي شوم ، مثل تمام سلولهاي بدنم که دارند بزرگ مي شوند . جنسيت من مي گويند از نوع xy مي باشد ! با اينکه دوست دارم بدانم اما نمي دانم واقعيت XY  يعني چه ؟ و تنها اين  XX مي تواند مرا بر دارد .اين . اين زن لعنتي !  نفس هايم را حبس مي کنم و شيرجه مي روم توي همان زني که مرا زن خطاب کرد !  و از توي خودم وحشيانه بيرون مي آيم .

مي گويي : که چه ؟ مي خواهي مثل بقيه آدمها براي خودت يادگاري بسازي ؟!

مي گويم : نه جانم ، از اين حرفها خبري نيست فقط و فقط شيرجه رفتن است و بس .

مي گويي : پي کمي اهلي تر عزيزم . کمي اهلي تر از قبلي باش . خسته شده ام امشب . لطفا کمي اهلي تر .

کمي مکث ميکنم و مي گويم : قبول . اما ...

مي گويي : اما چه ؟

مي گويم : يه شرط دارد .

-         چه شرطي ؟

پس کمي من ومن کردن مي گويم : اينکه به خواننده ام معرفي ات کنم .

چشم غره مي رود و آهسته زير لب با صدايي خفيف مي گويد : من شوهر دارم .

مي خندم ، در اصل پوزخند مي زنم و مي گويم : پس چرا يم خواهي با من به زور دوست شوي !! ؟

قيافه حق به جانبي مي گيرد و غرور لند کنان مي گويد : عوضي ، کثافت ، بي شعور ، نفهم . اصلا تو لياقت منو نداري .و بعد از لابه لاي دستهايم سر مي خوردومي رودزير ملحفه و لاي سفيدي ملحفه گم مي شود .

بلند مي شوم . چراغ را روشن مي کنم و آهسته صدا مي زنم : يلدا .يلدا .يلدا  . بدون هيچ حرفي حتي تکان لبي از صحنه خودش را بيرون مي کشد . احتمالا با من قهر کرده است و اين وضع تا ساليان سال طول بکشد .

 

 

 

 

صحنه اول بعد از صحنه دوم   

 

 

اون لندهور عوضي طوري فکر ميکند که من مي خواهم با هاش بخوابم . توي يک تخت . زير ملحفه . اما من که نمي خواهم اين کار را بکنم . من نمي توانم به خودم خيانت کنم ! مي توانم ؟ سالها قبل که هنوز کلمه خيانت برايم مفهومي نداشت يه بار تونستم و انجامش دادم اما حالا مي خواهم مثل يک روانکاو نمي دونم شايد بگي روانشناس ، اين قضيه را که چرا ما نتوانستيم بغل هم بخوابيم را بررسي کنم . پس اينوطئري شروع مي کنم :

اين شايد خيلي گفتنش سخت باشد اما احتمال اينکه ااون خودش را به من تحميل کنه وحود دارد و دوباره احتمال اينکه من از اين کارش خوشم بيايد هم وجود دارد . خيلي هم وجود دارد . چون قضيه فقط XY و XX  نيست . بلکه نتيجه و حاصل تداخل اين دو و لذتي که پس از آن بدست مي آيد مهم است . بدون اينکه حتي احساس گناهي من را برنجونه . چون اين کلمه در حال حاضر يعني در اين مورد برايم تهوع آور است !

پس تناقضي توي اين کار نبود . فقط يه سوء تفاهم کوچک بين ما وجود داشت . خيلي کوچک که هيچکداممان جرات به ربان آوردنش را نداشتيم . حتي حالا که مي خواهم اسم اين سوء تفاهم را بگويم و آن ترس بود .ترسي که حتي نمي دانستيم ا زچه ؟ گرچه لذت ندانستنش مرا ارضاء مي کرد . اما اگر اين ترس را پشت سر مي گذاشتيم آن موقع همه چي را مي توانستيم باور کنيم حتي همخوابگي مان را . اي کاش مي دانستم که اين کلمه ترس را کدام احمقي اولين بار بيا ن کرد تا که مجبور نباشيم احمقانه تر از آن بدنبال معني و مفهومش باشيم .

 

 

 

تهران 1385

آخرين روز پاييز ، چند ساعت مانده به يلدا !

 

رضا قطب

 

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در جمعه 1385/10/15 و ساعت 7:31 |
با سلام

 

فرا رسیدن عید فطر را همراه با آروزی قبولی طاعات و عبادات شما مسلمانان گرامی در درگاه پروردگار را تبریک عرض می نمائیم .

بدین وسیله به آگاهی شما سروران گرامی می رسانیم که چنانچه کسانی تمایل دارند با نشریه دانشجویی دی که متعلق به موسسه آموزش عالی ازاد انفورماتیک ایران است فعالیت نمایند آدرس اینترنتی خود ( ایمیل ) را برای ما اعلام تا رسما از ایشان دعوت بعمل آید .

 

حال بهانه ای نیزبدست مان آمد تا شما را با شعر یکی از شاعران جوان کشورمان جناب اقای علی سطوتی اشنا نمایم :

 

 


۱-

روی ترس بر می گردد

تا نشان می دهد هوا که چند ساعت معلوم بوده است

پیدای بی نمی دانم-ناکو میل نظر دارد

آخر کار من به کجا افتاد

 

منهای کلام را کنده اند و در شرکت های هر دو نفر یک دفتر          به یکدیگر می بندند

وقت است که مردم در معبد کوچک سینه ات علاف باشند

هر که را به یاد می آوری بسوزان

بچه را روی گاز شهرداری سرخ کن              رستگار می شوی

۲-

خواهر و برادر بودند اما نسبت یک دوم با هم داشتند

زن و شوهری بودند که دست مرده ها را کشیدند و به ملا عام سرایت دادند

دوست بودند و نمی خواستند به همین زودی ها ته بگیرند

دو بیگانه تحت پوشش هم

دو بی اعتنای کامل          حتا بالصین

دو سرمای تا زیر زانو

 

پایین طلسمی که روی ملحفه انداخته بودند                 امضا به دست نیامد

تنها طلسم پایینی پشت ضربه ها صدا می کرد:

                                 آب                آب

۳-

خالکوبی مشهود بر تخت سینه ی ما              اعلامیه ی ماست

بدن های ماست که در کوچه ی اسد مردی نمایندگی می کند

لب های ماست که در هم اگر دوخته می شوند                دوخته می شوند

گرایش ممتد ماست                

             " زیستن بی زمان مرده و تمتع بدون مانع "

۴-

خلاف هم پیاله ی سابقم زمستانی است

طوری که دیگر حرکت نمی کند

آخر خلاف      پاهای حرکت را روی هم می اندازد                                                                 

۵-

تار موی تو را از پیراهن یقه سفید بگیرند چه می ماند

از این شرکت دونفره چه می ماند اگر بخواهیم صندلی بیاوریم

شب افسانه ای من زیر هیچ پرچمی نمی ایستد

۶-

بی خیال خرید یک عدد دستگاه تولید مثل

اما داشتن یک دو جین دوست برای آرایش میهمانی

جمجمه ام را از زیر خاک بیرون کشیده اند

و دی ان ای مرا در میدان شوش پیدا می کنند

به همین زودی در شرکت دونفره ای جمع و جفت می شوم

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در چهارشنبه 1385/08/03 و ساعت 10:9 |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس