تبليغاتX
( زاویه )

( زاویه )

تنی چند از دانشجویان موسسه آموزش عالی آزاد انفورماتیک ایران

داستان

 

مخاطب عوضی من !

 

الو الو این کلمه لعنتی اولین کلمه ای است که وقتی به اون روزها فکر می کنم توی ذهنم خطور می کنه .  می فهمی مصطفی ؟! خیلی سخته که آدم نتونه چیزی رو از ذهنش پاک کنه . ای کاش توی دوره ای بودیم که برای پاک کردن قسمتی از خاطره گذشته ذهنمون دانشمندان قرصی، شربتی، آمپولی نمی دونم چیزی شبیه به اینها درست کرده بودند رو می خوردیم و بعد راحت .درست مثل موقعی که ترامادول مصرف می کنیم . اما حالا که توی اون دوره نیستیم نمی دونم چیکار باید کنیم. بگذریم زیاد سرت رو درد نمی آرم، می دونم وقتت کمه و باید خودت رو برای یک اعدام آماده کنی. اما این اعدام حق تو نیست و حق هیچ کس دیگه حتی اون لعنتی!

الو الو همیشه باید برای ادامه دادن به این متن که کجاش هستم این رو تکرار کنم و ادامه حرفهام بگم :  الو الو گفت و به طور نا آشکاری و یا چه می دونم به قول این ویراستار ابلهمون پنهانی شروع کرد به حرف زدن با طرف مقابلش و من می تونستم حدس بزنم که اون طرف، چطور تونسته با سلاله ارتباط برقرار کنه . احتمالا یا نه به طور یقین دست گذاشته روی نقطه ضعفش یا بهترش اینکه دست گذاشته روی چیزی که اون دوست داره . درست کاری که ما خیلی موقعه ها اون رو توی دوران دانشجویی انجام می دادیم حتی موقعی که کارهای ژورنالیستی رو شروع کردیم مجبور شدیم برای متقاعد کردن بعضی از چیزها دل اون سر دبیر احمقون رو بدست بیاریم . اون روزها می دونم ننگ ترین روزهای زندگیمون بود اما تو که بهتر می دونی پول در آوردن خیلی مهم بود چون برای بقاء می جنگیدیم نه لذت . صاحبخونه و هزار کوفت و زهرماری دیگه داشت ما رو از کار اصلی مون دور می کرد .

دارم از متن دور می شم می دونم، سعی می کنم زیاد به حاشیه نرم. نمی خوام مخاطب عوضی ام فکر کنه دارم شعار یا چرندیاتی شبیه به این رو می گم .

خب اون لعنتی تونست با این حقه قدیمی دل اون رو بدست بیاره و یواش یواش جای من رو بگیره . البته این رو توی آخرین دقیقه ها برات اعتراف می کنم : من خودمم خواستم و دوست داشتم که اون رو از دست بدم . می فهمی. زجر از دست دادن چیزی رو که خیلی دوست داری لذت داره، خیلی زیاد، باید امتحانش کنی ! من یه مازوخیسمی احمقم مگه نه ؟

وقتی تلفنهای یواشکی و گفتن این که تلفن آنتن نمی ده و می ره جایی که من نشنوم و یا اینکه شروع هر تلفنش : سلام آقای ... خانواده چطورند و ببخشید آنتن نمی ده اینجا قطع می کنم می رم بیرون با هاتون تماس می گیرم . لباسشو می پوشه از در میره بیرون . توی راهرو یا راه پله ، پشت بوم یا حیاط دیگه برام فرقی نمی کنه .

اون فکر می کنه من خینگم . نی فهمم .هالو ام . مصطفی خیلی سخته که یک نفر که باهاش خوابیدی، نفس کشیدی، نوشتی و فیلم نگاه کردی بعد بهت بگه هالو . اما تحملش به از دست دادن تمام چیزهایی رو که بدست آوردم و نمی تونستم از دستشون خلاص بشم می ارزه.

اون شب هم با همین الو الو شروع شد و بقیه ماجرا رو که خودت می دونی همیشه برات تکرارش کردم . باید برم مصطفی . نزدیک سحره، دارن در سلولم رو باز می کنن . دیگه وقت ندارم بنویسم .

دوستدارتان مصطفی.

سی ام مهر ماه هزارو سیصد و هشتاد و یک . بند 13 . سلول انفرادی .

حالا می تونیم اینجوری بگیم: دیگه شخصیتی یا حتی راوی وجود نداره که بخواهیم این متن رو ادامه بدیم. لطفا این وسایل رو از ما تحویل بگیرید :

یک پاکت سیگار کنت ، کمربند، تی شرت، شلوار، کفش، کبریت، ساعت مچی، انگشتر، 13 هزار تومان پول، کارت دانشجویی و این هم نامه ای که خواندید.

 

سید رضا قطب تهران 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/15ساعت 14:14  توسط من و زاویه   | 

داستان

 به بهانه درگذشت اولین سالگرد درگذشت خواهرم :

یک سال پیش بود که حدود یه ماه قبل از این خبر تاسف بار از دست دادن خواهر الهام میزبان ( آزیتای مهربانی که هرگز ندیده بودمش) رو شنیدم و متاثر شدم . اما بهت همچنان در وجودم بود. تا رسید به امشب روزی که خواهر خودم روی دستهای خودم از دستم رفت و از بهت خارج شدم  و گریه کردم نه بخاطر از دست دادنش بخاطر رهایی از تمام رنجهایی که می کشید...و حالا گریه می کنم برای مادر خودم و مادر آزیتا که شب و روزشان شده عزیزان از دست رفته شان ...حالا کسانی که به چهره هایشان نگاه می کنند  می دانند دیگر آن مادر های شاد و خندان یک سال پیش نیستند و غبار غم توی بند بند وجودشان رسوخ کرده . ..

حالا دعوتتان می کنم به مراسم داستان خوانی و فاتحه برای آن دو عزیز از دست رفته :



فلسفه یه سکس نیمه کاره تو بُعد چهارم

 

خیلی سخته که بخوای یه دفعه همه چیز رو تموم کنی و بعد آب دهنت رو قورت بدی اما هیچی توی دهنت نباشه که پایین بره . ها داشتم چی می گفتم. ای بابا مثل اینکه لعنتی باز داره منو می بره توی خودش . من که هنوز چند پکی بیشتر باهاش نبودم. این که دیگه تن نیست که آدم توی یه سکس نیمه کاره هم وا بمونه .

این یه نوع کشف جدید که تازه دارم به شهودش می رسم. اِ اِ چرا من دارم اینجوری می شم. چی. با خودمم رو راست نیستم. نه این آب دماغمه که دارم می کشم  بالا نه چرت و پرت های فلسفی تو رو. اِه نمی زاری راحت این سگ مصب رو تموم کنم ها. ببین دستم سوخت و شیشه رو هم دود سیاه و سفید گرفته. حالا پاکش کنم روی این بالش لعنتی تا حرصت بیشتر بگیره از کثیفیش. ها. بمالم. نه؟دِ زر بزن دیگه. می دونی اصلن فیزیک چیه ؟ بُعد چهارم چیه ؟ زمان موازی چیه؟ جهان های موازی چیه؟حالیت هست ؟

اَه که چقد من دارم زر می زنم و هی ته این شیشه رو می چرخونم تا بیشتر پخش بشه بیرون دود. دود رو دوست دارم. مهم نیست چه دودی باشه مثل تن یه غیر هم نوع که مهم نیست مال کی باشه . مهم اینه که تو رو توی یه سکس نیمه کاره نذاره .

اَه چقد بدم می آد از این تلخی آخرش که روی زبونم می ره. می گن اگه دودش مستقیم بخوره به دندونای آدم بعد مدت کمی دندونارو داغون می کنه. خب این یعنی بُعد چهارم دیگه. نیست ؟ چرا فکر می کنی نیست. ها ؟ می بینی زورم چقد زیاد شده حتی می تونم یه شبه لاغر بشم و بعدش بیفتم توی بغلت.

تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک

تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک.

نمیشه لامصب. نمیشه. بیخیال. بیخیال لعنتی. انگار نه انگار حتی یاد اون همه تصویر پورنو هم که توی ذهنم می آدشون اثری نداره. بلندشو. لعنتی. گفتم که من نمی تونم و تو هی اصرار کردی. اصرارکردی. اصرارکردی و این هم مثل همیشه فقط یه تیکه گوشته.

***

خوابیدی؟ چرا جواب نمی دی. من خوابم نمی آد. اشکالی نداره چراغ رو روشن کنم؟ مرسی. یه موسیقی  ملایم چی؟ اشکالی نداره ؟ مرسی. چشمامو می بندم اما ذهنم نمی خوابه می فهمی که چطور می گم؟ همون قضیه بُعد چهارمِ. قضیه فیزیک. قضیه سرعت نور. می خوای بهت توضیح بدم؟ من به یه کشف های جدیدی رسیدم. باز دارم زر می زنم. می دونم نمی زارم بخوابی. بخواب کاری ندارم باهات. بخواب. صد بار هم که بگم بُعد چهارم چیه تو حالیت نمیشه. تا مثل من چند دود نگیری هیچی نمی فهمی. می گیری؟ نه! باشه. دیگه زر نمی زنم.

اِ چه زود صبح شد. من که هنوز نخوابیدم. بلند شو. بلند شو. مگه نمی خواستی بری دکتر؟ من صبحونه نمی خورم. اشتها ندارم. تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک.

***

می دونی چیه؟ من خوابم نمی آد. می آیی یه بار دیگه امتحان کنیم؟ شاید ...اصلن می دونی فلسفه سکس نیمه کاره توی بُعد چهارم رو من چطور کشف کردم. می دونی؟ خب گفتم که یه نوع کشف جدیده که تازه دارم به شهودش می رسم. بیخیال. عوضی. خفه شو. حیون. یه کاری نکن دوباره قرص هام رو همه رو با هم بندازم بالا ها. خوابیدی. چرا جواب نمی دی؟ لال شدی بازم. می خوای حرص منو در بیاری. ها؟ آره می دونم یه تیکه گوشته. همینه که هست. کاریش هم نمیشه کرد. می شه ها؟ به خیلی کشف ها فکر کردم اما برای رسیدن به شهودشون باید همه ی اون قرص ها رو یهو بندازم بالا. قبوله ؟ قبوله ؟ خوابیدی ؟ چرا جوابمو نمی دی؟ حیون.عوضی.آشغال.

تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک.

***

صبح بخیر عزیزم. معذرت می خوام. باور کن دست خودم نبود. نمی دونم چم شده بود. یکم صبر کنی دوباره درست میشه. الان بر می گردم. دوباره پر زور می شم. دوباره برات در مورد فلسفه و فیزیک و بُعد چهارم و جهان های موازی و سرعت نور حرف می زنم. قول می دم اینبار بهت بگم  بُعد چهارم چیه ؟ قول می دم. قول می دم.

فندک رو روشن می کنم. می گیرم زیرش و بعد پک می زنم. پک می زنم. پک می زنم. پک می زنم.پک می زنم. به چی. ها؟ دود.

و دوباره من پر زور شدم و سرم پراز فلسفه های سکس نیمه کاره توی بُعد چهارمِ.

تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک .

 

 

 

تهران1390- نیمه های خرداد هم گذشته. سه شبه که نخوابیدم

سید رضا قطب

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/09ساعت 0:13  توسط من و زاویه   | 

داستان

مهريه 


شير آب را باز مي كنم و ليوان را مي گيرم زيرش . اين قرص هاي لعنتي هم كاري برايم نمي كنند جز اينكه من رو به خلسه ببرند . روزي 20 تا مي اندازم بالا اما فايده اي نداره ، حتي نميشه گفت آیا مرگ تدرجي رو پيش مي بره ؟ اين زن من هم كه همش قربون صدقه ام مي ره  . از اين حالاتش حالم بهم مي خوره . ما روزي سه چهار بار دعوا مي كنيم به هم فحش ميديم .البته بگما توي اين وسط جد و آباد هم رو  هم بي نصيب نمي ذاريم. اولي، توي سرم گيج مي روم  و خودم رو پرت كنم به اولين روز تالارآويني . دومي، توي دهنم ليز ميخورد ومي رود به انتهاي همان تالار قديمي روي صندلي چوبي . سومي، هنوز توي دهنم دارم مزه مزاش مي كنم كه شايد بيايد بيرون در ومن بتونم اين كاغذ پاره روكه نوشته : دوستت دارم را بذارم كف دستش و فرار كنم از توي تاكسي دربست بگيرمش توي بغلم . چهارمي، با آب زياد مي خورمش تا فرداي روزي كه قرار بود با مادرم بروم خونشون. پنجمي، هم مثل اولي بايد گيج بخوره تا از انتهاي آشپزخونه بوي غذاي مونده بيايد توی مشامم و عق بزنم به هرچي زندگيه . ششمي رو با هفتمي و هشتمي و نهمي دارم با هم مي اندازم بالا . براي چه نمي دانم فقط ميخوام بندازم بالا همين و بس. دهمي، رو قورت مي دم تا از گلو اروم اروم ليز بخوره بره پايين و شامي كه نخورديم توي شب عروسي براي رقصي كه با زن- دايي نداشيتم و دختر نبود كه برقصد ميان گريه هاي منو مژه فر خورده اين دختري كه دارد برايم عربده مي كشد و مست كرده انگار از اين شرابي كه پارسال توي دهات لا به لاي  جعبه هاي انگور درست كردم. يازدهمی، رو هم همين جوري به سلامتي همه شما مي اندازم بالا . دوازدهمي و سیزدهمي رو با هم نمي اندازم كه نحسيش تمام عمرم را گرفته .همين بچه اي كه بدنيا نمي آد و بيرون رحم همش جا خوش مي كنه و باعث خونريزي بي عادت میشه . چهاردهمي. پانزدهمي .شانزدهمين قرص رو هم از توي جلدش در مي ارم . هفدهمي، رو با هجدهمي له ميكنم ميان دو انگشتم وبعد مثل گرد ميخورم . نوزدهمي رو همين الان بايد بخورم . به دادگاه رسيدم . بيستمي رو دارم توي دهنم ميك مي زنم . اين آقاي قاضي محترم با اين مهريه سنگين داره من رو به گا مي ده. كمكم كن فاطمه كمك كن بيا از اين مهريه لعنتي ات بگذر .نه .نمي گم  بگذر  مي گم از يهو دادنش بگذر . شير آب را مي بندم .ليوان را سر ميكشم.  حكم دادگاه را قاب  ميكنم مي چسبانم روبروي ديوار . هرماه 250 هزارتومان به حساب خانم .... سيد رضا قطب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/01/29ساعت 17:21  توسط من و زاویه   | 

داستان

دوباره بعد از مدتها دارم داستانی از یه نفر می ذارم که واقعن توی ادبیات خوب پیشرفت می کنه اما خیلی کم از ش می شنویم  و می بینیم کسی که شاعر است تا داستان نویس اما گاهی داستان هم می نویسد ....



از بهر تفهیشان سخن مکرر می کردم ، طعن زدند که از بی مایگی سخن مکرر می کند

( مقالات شمس )



سرباز


ترکش داره توی بدنش مانور می‌ده، رهاش نمی‌کنه، مثل کفتر جلد شده. اون

بایدوول بخوره و اون یکی باید توی خودش بلوله. پیچ و تاب بگیره مثل تئاتر

بی‌کلام وموزون.

فلاکس رو برمی‌دارم و یک استکان چای تلخ می‌ریزم و یک نخ مگنا اولترا لایت.

اپیدمیک شده، چای تلخ و سیگار. من این وسط هیچ نقشی ندارم. مثل من

مابین مادرو پدرم. مثل لوله خالی خودکار. مثل کاندوم بعد از مصرف و قرص

سردردی که سال‌هاست توی کشوی کمد افتاده. سارا سه سالی می‌شه که

رفته خونه پدرش، با اون روسری قرمز که گل‌های زرد داشت. همیشه سینه‌بند

نومی‌خرید و هیچ‌وقت اون‌هارو نمی‌پوشید. یکی از اون‌ها هنوز توی بالکن از

بندرخت آویزونه،هر وقت که بارون میاد می‌شینم روبروی بالکن و خیس‌شدنش

رونگاه می‌کنم.

یکی از ترکش‌های توی باسنم هر زمانی که روی صندلی راحتی می‌شینم بعد

ازیک ساعت دردش شروع می‌شه. احمد نسبت به من ترکش‌های بیشتری رو

جذب کرده. بعد از چندماه تلاش‌های بی‌وقفه روی تختخواب، به زنش اجازه داد

که بره و باکس دیگه‌ای بخوابه به شرطی که اون رو تنها نذاره. هفته‌ای یکبار به

بهونه کشیدن«سیگاری» میاد پیش من.

اولین‌باری که سارا رو دیدم، گفتم می‌تونم ببوسمت. نگاهم کرد و گفت: حتما 

بعداز اون هم می‌خوای که شلوارم رو در بیارم. همیشه شلوار لی می‌پوشید با

کفش‌های ساق‌بلند چرمی به رنگ قهوه‌ای سوخته.

ترکش داره سینه‌خیز توی شونه راستم وول می‌خوره. احمد بعد از اینکه

«سیگاری» رو روشن می‌کنه، طبق معمول می‌گه زنش اونو دوست داره. من

هم فکر می‌کنم زنش اونو دوست داره. احمد می‌گه کتاب جمهور رو تموم کرده

وحالامی‌خواد حلاج رو بخونه. توی سنگرمون یک ارمنی با ما بود که همیشه   

لخت می‌خوابید، احمد می‌گفت این یارو یک چیزیش می‌شه ولی چیزیش نشد.

یک روز کتاب مقدسش رو کش رفت و چند روز بعد از اون درباره ابراهیم و زنش

چیزی پرسیده بود که پسر ارمنی قرمز کرده بود. هنوز هم اون کتاب رو داره و

هروقت که «سیگاری» می‌کشه، نیشخند می‌زنه و می‌دونم که به کی فکر

می‌کنه.سه چهارم کتاب‌هاش رو کش رفته، بقیه رو هم یا هدیه دادن یا  قرض

گرفته و پس نداده، مثل نمایشنامه سیزیف.

همیشه روز تولد زنش با هم میرن بیرون شام و به اون یک کتاب هدیه می‌ده.

فردای اون شب هم کتاب رو می‌ذاره توی کتاب‌خونه خودش. مدتی که زنش

غزل می‌نویسه و هفته‌ای یک روز انجمن می‌ره. احمد باز هم داره فکر می‌کنه،

می‌دونم به چی و باز هم داره نیشخند می‌زنه.

گفتم می‌تونم ببوسمت. بلند شده بود و چسبیده بود به من. گفتم بوسیدن توی

دین شما برای زن و شوهر حرومه!؟ روسریش سر خورده بود روی شونه‌ها 

«ما  که زن و شوهر نیستیم».

روی تخت دراز کشیده‌ام و دارم از بالکن بیمارستان به خونه‌های روبرو نگاه می

کنم؛ و دنبال یک بند رخت با سینه‌بند آویزون می‌گردم. احمد توی بالکن نشسته

وداره سیگاری می‌کشه. ترکش داره توی تنش مانور می‌ده. وابسته شده. زنش

چندروزی می‌شه که رفته، احمد داره فکر می کنه، نمی‌دونم به چی.   احمد  

داره نیشخند می‌زنه، نمی‌دونم به چی.


فرامرز پارسا

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/11/05ساعت 13:19  توسط من و زاویه   | 

داستان

پیش از آغاز :

همه پدرها احمق وبیشعور هستند چون از بچه ها سوء استفاده می کنند و همه ی مادرها بیشعور و احمق هستند چون بچه ها ازشون سو ء استفاده می کنند


آغاز :

تقدیم به گریه های شبانه دکتر سید مهدی موسوی ....


(( خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن ))


 

کرمک دارید شما همتون !

 

توی این همه سالهای گذشته این سال لعنتی خیلی خیلی بد شده برام و هنوز تازه نصف سال گذشته و این همه بلا و کثافت کاری ها زیاد شده .کثافت کاری دوستان و آشنایان خیلی زجر آورتر از دست ددان یکی از نزدیکان آدمه . منظورم مردن یکی از نزدیکان آدم است . باور کنید غم اون رو میشه با خاطراتش تحمل کرد اما کثافت کاری رو با چی میشه تحمل کرد وقتی بوش مدام توی  دماغت و هی عقت می گیره و هی می خوای فرار کنی اما مگه میشه ...تو بگو... میشه؟ هی عوضی با توام که این روزها مثل کرم بو گندو همه جا داری سرک می کشی که گند همه چی رو در بیاری حتی کرم بودن خودت رو...

از پشت میز تحریرم بلند می شم . می خوام مقاله یا اطلاعیه یا هر کوفت و زهر ماری برای این کرم بو گندو بنویسم و کارهای انجام داده اش توی دنیای مجازی و غیر مجازی رو براش تشریح کنم .اخه می گن کرم ها زیاد فکر نمی کنند و همش تو ی خودشون لول می خورن . بخاطر همینه که هیچ موقع کاری رو که میکنند گردن نمی گیرن .چون یادشون میره قبلن کجا بودن . واسه همین که لازمه یه جورایی حالیشون کنم .خب برای این کار مقدمات اولیه لازمه که من هنوز نمی دونم چطوری باید تهیه شون کنم .

بعد کلی تحقیق و تحفض دراین باره تونستم روش خوبی رو که سالهاست برای از بین بردن این کرمهای بو گندو بکار می برند رو پیدا کنم :

مواد لازم : 1- چوب ماهیگیری  2- یه عدد ساحل رودخونه  3- لباسهای مناسب  4- یه عدد ساندویج  5- یه پاکت سیگار  6- یه فلاکس چای  7- مقداری کرم بو گندو

خب برای شروع باید بریم توی هر جایی که خاک هست . معمولا خاکهای باغچه کنار گلها . بعد شروع به کندن زمین می کنیم و حالا باید یواش یواش سرو کله ی کرم های بو گندو پیداشون بشه . مهمترین قسمت توی این مرحله انتخاب و جدا کردن اون کرمهایی که از همه بو گندو ترن . اما خیلی مشکله چون همشون یه شکل و یه بویی می دن . پس بیخیال انتخاب می شیم و هرکی رو اول دیدیم بر می داریم و بعدش می کنیم توی قوطی درب بسته .

از پشت میز تحریرم بلند می شم . سیگاری دود میکنم و دوباره بر میگردم پشت میزم .سطرها یی رو که نوشتم رو یه بار دیگه می خونم ...فحش می دم به این مخرفاتی که نوشتم .گندش بزنه کرمها از توی قوطی وول خوردن آمدن توی سطرهای من . گند زدن به این نوشته های من .دارن همین جوری کثافت کاری می کنند .پاشم برم کبریت بیارم و آتیش بزنم همه شون رو...

 

سیگاری توی لبم ، و دارم با ورق های سوخته ور می رم و با خودم زمزمه می کنم : ببخشید هیچی برای نوشتم و گذاشتن توی این دنیای مجازی ندارم .ببخشید حتی  برای این صفحه ...ببخشید...

 

تهران 1389- مهر از پائیز رضا قطب

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/08/02ساعت 22:54  توسط من و زاویه   | 

حالا به کی تسلیت بگم


 امشب خواهرنازنینم روی دستهای من جون سپرد ....دلم گرفته ...

معجزه ای نبود و نیست باور می کنم ....



دوستت دارم آبجی فاطی


+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/09ساعت 5:42  توسط من و زاویه   | 

داستان


قبل از هر چیز و هر سخنی تسلیت عرض می کنم به فرهاد اکبر زاده داستان نویس و منتقد گرامی  به خاطر از دست دادن پدر بزرگوارش ...

به الهام میزبان  شاعر غزل پست مدرن برای از دست دادن خواهر گرامیش....

به کوچ مهربانانه ی آناهیتا اوستایی به واشنگتن ....



دوسته جدیدم میمون !!!


-          بابا یه چیزی بده به این دایناسور بپوشانم .سردشه .

-       -   عزیزم دایناسورها سردشون نمی شه

-          چرا چون پوست دارن .

-          اره باباجون .

-          خب ما هم پوست داریم ، پس چرا لباس می پوشیم که سرمون نشه .

-          خب آخه پوست ما نازکه .

این گوشه ای از سوالها و جوابهایی است که بین من و بابام و رد و بدل شد . توی همین پرسیدنهای من از بابا و مامانم بود که اون آقاریشوه که کنار پنجره نشسته با بیرون آوردن زبونش برای من سلام داد . من هم جوابش رو با یه زبون درآوردن جواب دادم.

-          مامان می ریم خونمون ؟

-          نه می ریم خونه عمه اینا .

-          بریم خونه خودمون دیگه .

-          نه عزیزم شام دعوتیم .

ای بابا ایم آقاه هم ول کن نیست . هی شکلک در میاره . خب یکی نیست بهش بگه : اگه می خوای دوست بشی چرا مثل میمونها شکلک در میاری . بیا همینجوری دوست شیم . این زبون در آوردن و لب و لوچه را جمع کردن و یه شچم رو بستن و اون یکی رو باز گذاشتن یعنی چه آخه ؟ اون بغل دستی اش هم می خوره یه آدم خجالتی باشه . اما مثل این دایناسور من است . سردشه انگار همش توی خودشه جمع می شه .

-          بابا بریم باغ وحش . میخوام میمون ببینم .

-          باشه عزیزم . رسیدیم پیادهمی شیم اول میریم باغ وحش بعد میریم خونه عمه اینا .

-          اونجا دایناسور هم هست ؟

-          نه . دایناسورها همشون مردن .

-          چرا مردن ؟

-          خب مریض شدن ، مردن .

-          مگه دکتر نبود ؟

-          نه اون موقعه دکتر کم بود .

این آقاه انگار نمی خواد دست از این شکلک در آوردن برداره . شیطونه میگه برم بهش بگم من دارم میرم باغ وحش !

-          عزیزم داریم میرسیم لباست تنت کن .

-          مامان لباس دایناسور رو هم بده .

 


          معصومه میای بازی

-          چی بازی ؟

-          گاوبازی.

-          گاوبازی چی دیگه ؟

-          خب گاوبازی یه بازیه که خودم اختراعش کردم . باید با یکی از دستمامون دماغمون رو با اون یکی دهنمون رو بگیرم که نتونیم نفس بکشیم . هر کی بیشتر تونست طاقت بیاره اون برنده است . و باید بازنده مثل گاو بشه و برنده هم سوارش شه .

-          خب قبوله ؟

-          قبوله

-          یک دو سه

-          یه دقیقه وایسا

-          چی شده ؟

-          چه جوری بشماریم که کی بیشتر طاقت آورده . اگه بخوایم بشماریم که نمی تونیم نفس نکشیم .

-          راست میگی ها حالا چیکار کنیم .

-          هیچی باید صبر کنی من اختراعش کنم .بیا برات از عصر بگم من یه دوست پیدا کردم . داشتیم می امدیم اینجا  توی مترو یه اقا با من دوست شد . مثل میمونها شکلک در می آورد . تازه یه چیز دیگه  ، یه دوست هم داشت که شبیه عروسکم دایناسور بود.

-          بچه ها بیاین شام حاضره .

-          بدو بریم که من خیلی گشنمه .

-          بریم .

 


الان دیگه  هوا تاریک تاریک من توی اتاقم تنها خوابیدم و دارم فکر میکنم که چه جوری باید  اون بازی رو اختراع کنم . اگه نتونستم فردا باید با مامانم برم توی مترو تا از دوست جدیدم که امروز پیدا کردم  بپرسم .


رضا قطب  تهران

+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/29ساعت 17:29  توسط من و زاویه   | 

داستان

خیلی وقت بود می خواستم به روز کنم اما فرصت کم بود نمی دونم دلیلش چی بود که الان فرصت پیدا کردم . فقط چند نکته قبل از خوندن داستان : با خبر شدم که چند تا از شاعران و دوستان( دکتر سید مهدی موسوی – الهام میزبان – محمد حسینی مقدم – فاطمه اختصاری- مینا ارشدی  )  خوبم کتابهاشون( البته به ترتیب سنشون نوشتم اسماشون رو ) که با نامهای نمیدونم چی ( با خبرتر شدم می نویسم ) مجوز چاپ گرفتند ( الهم صل آل محمد و آل محمد ) . مهم خریدن کتاب بخاطر پولشه ( چون این عزیزان به پول خیلی نیاز دارن و وقت ندارن از راه های نامشروع اسلامی اقدام به در آوردن کنند !!!). نه بخاطر نوشته های کتاب ، چون قرار ارزون چاپ بشن و به قیمت زیر بازار عرضه بشن گفتم برید بخرید برای دوست پسرهاتون و دوست دخترهاتون هدیه بدید بجای حافظ و مولوی و سعدی و ....

واما داستان:

 

اللهم صل ال محمد و ال محمد

 

دارم به این فکر می کنم که این همه شهید دادیم برای چی . اصلن انقلاب کردیم برای چی . اینها اینجا چی می خوان ؟ برای چی این همه کشش میدن . حاج آقا دیشب راست می گفت که اینها امدن ریشه انقلاب رو بکنند . اینها اصلن حرفشون انتخابات نیست اینها اصلن با رئیس جمهور مشکل ندارن اینها با اقا  اللهم صل ال محمد و ال محمد . مشکل دارند . با اسلام و امام حسین (ع) مشکل دارند . دیشب فقط نفهمیدم چرا موقع خوندن زیارت عاشورا  حاج سعید یهو وسط ظهر عاشورا پرید توی خیابون ولیعصر و انقلاب . می خواستم بگم حاج سعید چه ربطی داره این دوتا موضوع که باز یاد حرف حاج اقا افتادم که می گفت حرف وهدف  قیام امام حسین ( ع) این بود که باید جلوی ظلم بایستم . من هرچی فکر کردم نتونستم بفهم این مردمی که ریختن توی خیابون چه ظلمی و درحق چه کسی کردن . البته بگما جرات این که از حاج اقا هم بپرسم رو نداشتم ترسیدم بهم بگه پسر تو چقدرخینگی .اخه دوست ندارم بهم بگن خینگ .یواش یواش می فهمم دیگه چه خبر . الان باید فقط به قول حاج اقا ببینیم آقا ، اللهم صل ال محمد و ال محد . چی دستور می دن یا نظرشون چی هست ما هم تابع فرمان ایشون هستیم . ما تابع ولایت هستیم . راستی مگه این بنده خدا هم نگفته که ما هم تابع ولایتمداری هستیم پس چرا این همه بر علیه ش دارن جو سازی می کنند . یهو یه نفر داد زد:

-          برجمال محمد و ال محمد صلوات :اللهم صل ال محمد ال محمد

-          برای سلامتی رهبر عزیزمون صلوات . اللهم صل ال محمد و ال محمد

-          برای ظهور اقا امام زمان و نابودی دشمنان اسلام صلوات سوم رو بلندتر بفرست : اللهم صل ال محمد و ال محمد .

  به خودم آمدم دیدم توی اتوبوس نشستیم . اولش ترسیدم که نکنه بلند بلند حرف زده باشم و کسی بفهمه . اگه کسی شنیده باشه آبروم می ره . به هم می گن منافق . خدا رو شکر کسی نفهمید ه . حسن که بغل دستم نشسته بود گفت : تو فکر چی هستی . نترس به کوری چشم شیطان هموش رو نابود می کنیم . گفتم : حسن جون نمیرم میدون جنگ که داریم میرم توی خیابون که امنیت مردم رو حفظ کنیم . یه مشت بچه سوسول ریختن توی خیابون فکر می کنند چه خبر .

-           درست بچه سوسولن اما توشن منافقین هم نفوذ کرده و با قمه وچاقو وچوب حتی اسلحه بهمون حمله می کنند

-          خب پس این باتوم وسپر و اسپری فلفلی رو برای چی بهمون دادن .تازه از هر 10 نفرمون هم 2 نفر اسلحه دارند که مراقبمون هستند .

-          درسته اما اتفاق یه لحظه می افته نباید بهشون امون بدیم . یه لحظه غفلت یه عمر پشیمونی داره ها . ندیدی مرتضی بنده خدا را چیکار کردند نامرد ها . اش و لاش کرده بودند .

اتوبوس سر چهار اول وایستاد و 10 نفر اول پیاده شدند . توی چهار راه بعدی هم 10 نفر بعدی و ما 10 نفر هم باید الان پیاده شیم .

خب من باید الان مراقب این یه متر جا باشم . حسن تو هم مراقب اون یه متر دیگه باش دور نشی ها . هر اتفاقی افتاد ما باهم هستیم .

 

 ***


-          حسن  حسن بیداری .

-          آره .چطور مگه

-          هیچی می خواستم بگم چرا اون یارو زدی بنده خدا که دستش هیچی نبود داشت همینجوری برای خوش راه می رفت .

-          خب نمی دونم باور کن خودمم نفهمیدم چطوری شد .

-          می تونی بخوابی .

-          نه .

-          من هم نمی تونم .

الانه دیگه ساعت 5 صبحه چیزی به اذان نمونده . پاشم وضو بگیرم و تا قبل از اذان نمازهای قضا مو بخونم شاید خدا ببخشه منو به خاطر خیلی چیزها که نمی فهمم و دارم انجامش می دم . شاید ببخشه . شایدم هم ...بیخیال لعنت بر شیطون .اللهم صل ال محمد و ال محمد .


تهران 1388
+ نوشته شده در  شنبه 1389/01/21ساعت 19:10  توسط من و زاویه   | 

داستان

طالبي + آب = آب طالبي

 

تابلوي اول ، آب ميوه فروشي سند باد . رد شديم .  بهش تعارف نکردم. اون هم تعارف نکرد . دستهامو کردم توي جيبم . اون هم ديگه حرفي نزد و تا آب ميوه فروشي بعدي رو پياده رفتيم  . جلوي در آب ميوه فروشي دوم  وايستاديم . گفتم: آقا آب طلبي داريد گفت :تموم کرديم . هوا داشت سرد مي شد . آسمون هم هر از گاهي  صداش در مي آمد . خيابونا و آدماش هم  خودشن رو جمع و جور مي کردند . از ميدان اولي رد شديم به ميدان دومي که رسيديم ، مردي مو جو گندمي با سيگاري روي لبش کنار ماشينش  داد مي زد : طالبي طالبي دارم  بدو طالبي  5 کيلو  1000تومان . بدون اينکه حتي فکري بکنيم . 5 کيلو طلبي خريديم . و دوباره پياده راه افتاديم . به خيابون دوم که رسيديم  از خير آب طالبي خوردن گذ شتيم . سوار تاکسي شديم  يک راست رفتيم خونمون .  از پله ها بالا رفتيم . کليد راازتوي کيفش درآورد و در رو باز کرد . طالبي ها رو روي همون پيشخون آشپزخونه گذاشيتم . رفتيم نشسيتم روي کاناپه . بعدش لم داديم بعدش به هم چسبيديم بعدش بلند شديم رفتيم آشپزخونه که با طالبي ها خوش باشيم . هر کدوم نظري داديم . نظر اولي طالبي هارو قارچ کنيم و بخوريم . نظر دومي طالبي ها را قارچ کنيم و آبش بگيرم وبعد بخوريم .  اما به توافق نرسيديم . هر کدوم نظرمون دوست داشتيم.و کوتاه نمي آمديم . کلي با هم بحث کرديم و نتيجه , تا نظرامون يکي نشده دست به اون طالبي ها نزنيم . از آشپزخونه آمديم بيرون . لباسمون پوشيديم زديم بيرون . خيابون اولي .آب ميوه  فروشي سومي . آقا آب طالبي داري ؟ بله جانم  . رفتيم داخل . اما چون توي خونه با هم به  توافق نرسيده بوديم اولي مون آب طالبي خالي سفارش داد . دوميون آب طالبي با بستني . اولي مون کيک هم سفارش داد . دوميون هم داشت به بچه اي  نگاه ميکرد که  کمي از آب طالبيشو ريخته بود روي پيرهنش و مامانش يه ريز داشت غر مي زد . اوليمون آب طالبشو خورد . دوميون هم خورد .بعد بلند شديم . آب طالبي رو دوميون حساب کرد . جلوي در براي نوع رفتن به خونه مردد شديم آخه يکي مون آب طالبي با بستني خورده بوده و اون يکي مون هم آب طالبي خالي . اينبار زيادبحث مون  طو ل نکشيد تصميم گرفتيم اوليمون دست کنه توي جيبش و دوميون هم به خيابونا و آدماش فکر کنه و تا خونه را با هم پياده بريم  .

                                          

                                                                                                     تهران 1388رضا قطب

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/28ساعت 1:31  توسط من و زاویه   | 

داستان

 

کليد رو تو گم کردي !!!

 

همش تقصير خودمه اگه يه کم وقت گذاشته بودم به اين فلاکت نمي افتادم . حالام  بايد غرغر اين پير زن رو هم بشنوم . صد دفعه بهش گفتم : ننه جون وقتي بيرون ميري کليد رو بزار لاي ديوار . گيرم من وقت ندارم يه کليد بسازم تو چرا بايد کليد رو گم کني . اون به جهنم ، ديگه غرغر کردنت چي آخه . نکنه اصلن گم نکردي و گذاشتي خونه مونده.  ها ؟ !

همه اينها رو مي خواستم تند تند به ننه کبري بگم ، اما ديدم پيرزن بدبخت بجز من کسي رو نداره ، اگه من هم بخوام اين دم آخر عمري اذيتش کنم ، فرقي با اون بچه هاي لندهورش ندارم .

ننه کبري چادرش رو دورکمرش مي بنده و مي شينه روي پله جلوي در و بعدش آروم آروم شروع مي کنه به زمزمه کردن ...

مي گم : ننه کبري .ميگه : جونم ننه .

-   اگه يادت نياد کليد رو بر داشتي يا نه ، تا صبح بايد اينجا بشينم ، نکنه برداشتي و گمش کردي .

-   ننه جون يه کم فرصت بده ، بذار فکر کنم .

الان دقين سه ساعته که ننه کبري داره فکر ميکنه . ديگه چيزي به غروب نمونده . خان باجو با يه عالمه لباس توي تشتي که روي سرشه از جلومون رد مي شه و بلندبلند سلام مي ده و ميگه : ننه کبري چي شده بعد مد تها آمدي بيرون روي اون پله نشستي ، بيا بريم خونه يه چاي بخور . ننه کبري آروم مي گه : قربونت ننه مزاحمت نميشم به مشد حسن سلام برسون . خان باجو رو به من ميکنه واشاره مي کنه چي شده ، با سر جوابش رو مي دم و ميگم : هيچي و بعد مي ره .

يه ساعت ديگه گذشت ، حالا ديگه خورشيد چيزي ازش نمونده . مي گم : ننه کبري پا شو بريم خونه ي گرگعلي . مي گه : ننه بده ، زنش بنده خدا توي زحمت مي افته .

- يعني چي توي زحمت مي افته ، نيمخواي که سربارش بشي يه امشب رو اونجا مي مونيم . فردا صبح با موتور استا کريم مي رم شهر رو يه کليدساز ميارم .

با کلي التماس و خواهش بالاخره راضي شد که بريم . وقتي رسيديم در خونه گرگعلي ، در زدم ، از بالاي پشت بوم اصغر گفت : کي. گفتم : مائيم اصغرجون غريبه نيستيم . اصغر بدو بدو آمد در رو باز کرد و پريد توي بغل ننه کبري . رفتيم داخل حياط . قمر زن گرگعلي از لب ايون گفت : کي بود اصغر . اصغر که از بغل ننه کبري پائين نمي آمد گفت : ننه جونه . قمر بدون هيچ حرفي رفت داخل اتاق . به ننه کبري تعارف کردم که از پله برو بالا . گفت : ننه من پاهام درد ميکنه آروم آروم ميرم،توي جوني برو من هم پشت سرت مي آم .

وارد اتاق که شديم قمر سلام داد اما خيلي سرد ، و بعدش رفت دو استکان چاي ريخت و آورد گذاشت جلومون . گفتم : قمر چه خبر، کم پيدايي،  نمي آئيد به ما سر بزنيد .

- اي بابا زندگيه ديگه، وقت نميشه ، کله سحر که بلند مي شي تا سرتو تکون مي دي بد مصب نمي فهمي چطور شب شده . عمر که داره ميره .  يادش بخير اون روزها که بچه بوديم ، خوش بوديم . حالا چي .

بعد از کلي حرف زدن و غيبت کردن پشت سر اين و اون ، براي فرار از غرغرهاي ننه کبري رفتيم با قمر ايون و اصغر رو با ننه کبري تنها گذاشتيم .

بعد از شام ننه کبري بيدار نشسته بود و نمي خوابيد ، مي گفت : گرگعلي بياد ، بعد بخوابه . چند ساعتي گذشت و گرگعلي براي شام خوردن هم نيومد. قمر گفت : امشب نوبت آب زمينشه احتمال داره دير بياد . چند ساعتي گذشت و گرگعلي بازم نيومد. من نفهميدم کي خوابم برد . دم دماي سحر بود که با صداي اذان بيدار شدم . يهو در باز شد و يه نفر مرد هيکلي داخل شد .خود گرگعلي بود . آروم آمد توي اتاق و سلام داد . با خودم گفتم  به کي سلام مي ده که يه دفعه اي ننه کبري گفت : عليک سلام .خسته نباشي ننه جون . آمدي پسرم . گرگعلي گفت : آره ننه جون ، نخوابيدي .

-  نه ننه منتظرت بودم .

-  پس يه کم  صبر کن ننه من وضو بگيرم و نمازم رو بخونم بعدش بيام پيشت با هم يه چاي بخوريم .

خواب دوباره چشمهام  روگرفت . بيدار که شدم ،  خورشيد طلوع کرده بود . گرگعلي آروم آروم داشت قرآ ن مي خوند و گريه مي کرد .  بلند شدم، ترسيدم ، بدنم يخ کرد . پرسيدم چي شده گرگعلي ، گرگعلي هيچي نگفت ، فقط قرآن مي خوند و گريه ميکرد.

بعدش فقط يادم مياد توي مشت ننه کبري که بازش ميکردند يه کليد بود .     

   

 

 

رضا قطب سوزن 1387اسفند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/04ساعت 23:40  توسط من و زاویه   | 

 

 

                                                      رئيس جمهور محبوب من !!!                  

                                                     

توي مترو هميشه بايد از خودت مراقبت كني كه جيبت رو نزنند. بايد خيلي چيزهاي ديگر رو هم مراقب باشي مثلا  اينكه تخمه نخوري  يا  اينكه جات به يه زن كه بچه بغلش ندي چون شوهرش  بغلش وايستاده . دندش نرم ميخواست ازدواج نكنه و از اون بدتر يه توله سگ پس نندازه يا اگه هم انداخت غلط كرده مي زاره زنش بره  سركار ... اصلن به من وتو چه ربطي داره زندگي مردم . از جات بلند نشو به اين چيزها هم فكر نكن . فقط به اون شبي فكر كن  كه مهتابي نباشه چون احتمال اينكه  همه چيز خراب از آب در بياد وجود داره .

توي مترو بايد خيلي مراقب خودت باشي توي اون شلوغي كه اول صبح  وقتي فشارت ميدن يا فشار ميدي بايد به هيچ چيز جز لذت بردن فكر نكني .

حالا بايد يواش يواش  قبل از اينكه به ايستگاهي كه ميخواي پياده بشي برسي دور و برت نگاه كن ببين يه زني كه بچه بغلش است و بچه اش هم يه ريز داره زر مي زنه  هست ؟ خب اگه هست جات بده اون زنه كه به بچه شير بده تا ساكتش كنه . شايد با اين كار بتوني  جز كساني باشي كه رئيس جمهور تو را از بردن و كار كردن توي  معادن و كوير كه نه استخري هست نه حمومي كه خودت رو بشوري ،‌ منصرف بشه . اما اينا باعث نميشه كه تو شخصيت خودت رو  فقط به خاطر ريختن  پوست تخمه ات روي كف واگن  نشون بدي . تو بايد آروم آروم همون كاري رو كه گفتم انجام بدي . همين ! 

 

 

تهران – 1388

رضا قطب .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/02/03ساعت 13:15  توسط من و زاویه   | 

داستان کوتاه

 سيگار

 

هميشه بلند بلند از توي آشپزخونه حرف مي زد تا موقعي كه با يه استكان چاي مي آمد كنارم مي نشست و مي

گفت : دختر بسه ديگه چقدر سيگار مي كشي.صد دفعه مگه بهت نگفتم كه وقتي مي خوام باهات حرف بزنم

اون لعنتي سيگاررو از روي لبات بردار. بوي گندش خفم ميكنه . آخه مگه دختر هم سيگار مي كشه . خدا بيامرز

بابات اگه زنده بود مي دوني چيكارت مي كرد . بلايي سرت مي آورد كه فراموش كني سيگار كشيدن چطوري .

اما فكر كنم كه اصلن نمي ذاشت كه سيگار كشيدن رو ياد بگيري كه بخواد بلايي سرت بياره . اون تو رو خيلي

دوست داشت . آخه اولين بچه مون بودي بعد اون همه سال  دكتر و دعوا . اي بابا باز دارم شروع  ميكنم ،   

يادش بخير .  چايت رو بخور سرد نشه . خسته شدي امروز نه . بيرون هوا سرد. صبح ها كه بيرون ميري لباس

گرم بپوش . آخه كه اگه مي دونستيم كه تو به اين بدبختي ، كه نون آور خونه بشي ، مي افتي  و مجبور ميشي

درس و مشقت را ول كني  هيج موقعه به امير فشار نمي آوردم كه از اين دكتر به اون دكتر بريم تا تو رو داشته

باشيم . مي گم بهش: اي مامان جون، من الهي فدات بشم غصه نخور. توي پيشوني هر كدوم از ما چيزي رو

نوشته اند . 

 

از توي  پاكت سيگار ديگي رو روشن مي كنم و دراز مي كشم روي تخت خواب و پاهامو رو هم مي زارم . مراسم

خاكسپاري پدرم خيلي خلوت بود هيچ كس نيومده بود . همه جاي شهر خراب شده بود . بمب پشت بمب بود ك

ه اون روزها توي شهر مي زدند . وقتي جنازه پدرم رو آوردند مادرم بد جوري جيغ كشيد و بعدش فقط يادمه كه

دايي ام داشت مادرروآروم مي كرد . من هنوز هيچي نمي فهميدم . يعني اصلن نمي دونستم كه مردن يعني

چي . درد يعني چي . فقط داشتم همينجوري گريه مي كردم . موهاي فزفزي ام روي شونه هام افتاد بود و

عروسكم رو توي بغلم محكم نگه داشته بودم كه گم نشه .

 

از تخت خواب بلند مي شم هواي اتاق سرد . زير سيگاري رو از توي كشوي ميز در ميارم بيرون و  نيمه سوخته

سيگار م توش خالي ميكنم . هنوز سرفه هام تموم نشده . اما بد مصب بايد يه جايي قطع بشه . مثل اين سيگار

كه به اين فيلترش برسه  تموم ميشه . جنك  که شروع شد ، آمديم اين تهرون خراب شده و ساكن شديم توي يه

اتاق اجاره اي . نمي دونم مادر چطور خرجمون رو در مي آورد . اون موقعه ها خيلي جون بود و خوشگل . اما هيج

وقت دلش نخواست ازدواج كنه ، شايدم  خواست و نشد .

 

آخرين سيگارم رواز توي پاكت در ميارم و روشنش مي كنم . صداي مادرم رو مي شنوم كه از توي  اون سالهاي

آخري كه هنوز زنده بود ، مي گه دختر بسه ، كمش كن لااقل اون لعنتي رو . مانتوم رو تنم مي كنم وشالم رو سر

ميكنم و بعد كفشهاي پاشنه بلندم رو مي پوشم و راه مي افتم توي خيابون كه برم يه پاكت سيگار بخرم .

             

                                                                                                                                      تهران پاييز 1387

                                                                                                                                                     رضا قطب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/11/21ساعت 21:42  توسط من و زاویه   | 

شعر

                                            معرفی یک آدم زنده    

 

این طوری شروع  میکنم شاعر این سطرهای آینده،  نمی دانم دخترشعر ایران  است یا بانوی شعر ایران !!! اما هر چه هست ( برای صاحبش عزت و کرامات بیاورد ) شاعری است بی ادعا و فعال و از خیلی از هم نسلهای خود فعال تر و پر کارتر است . نمی  خوام اسمهایی همچون فیاضی ، مرادی ، قریشی ، پیر سرایی ووو  را بیاروم که خدای نکرده  به کسی توهینی شده باشد یا برای اینکه معروف شوند و خیلی چیزهای دیگر، پس از هیچ کدام از اینها که نام برده ام قوی نیست و ضعیف تر هم نیست !!! و من هیچکدام از اینهایی که گفتم را نمی شناسم ، فقط برای اینکه اسم چند شاعر زن را بیاروم ازپیوندهای  وبلاگ خانم صدیقی ( تیتل)  اینها را پیدا کردم  .  اما من ، من نوعی ( نوعن من منظورم است ) از شعرهای این شاعر لذت برده و توانایی بسیاری را حس میکنم  که در وب گردی همین امشبم او را کشف نمودم ( عجب کفشی  بود !!! ) در وبلاگی با نام گربه ای درخانه ی خالی . خب میگن از شاعران غزل پست مدرن است !!! البته  این غزل پست مدرن چی هست و چه نیست بماند برای خودش به ما هم ربطی ندارد مهم شعری است  که من مخاطب با  آن ارتباط برقرار میکنم .  

اگر حرفهای من را قبول ندارید  پس این شعر را بخوانید و هر چی خواستید ( فحش زیر کمر ممنوع لطفا به علت مخاطبین منفی 25 سال که این وبلاگ دارد  البته این هم عددی اش « 25-») بگوئید .

 

 

زنده ام

 

زنده ام مثل بچه ای ترسو که خودش را به خواب… می فهمی؟

مثل یک جفت پای آویزان در تکان طناب، می فهمی؟

مثل لجبازی درختی که باد هی هر چه داشته برده

مانده ام روبروی ِ تنهاییم، بین بیست و سه شمع که مرده

هی نفس می کشم درون ِ خودم، توی تاریکی شبی سنگین

مثل یک گورکن که در گودال، لحظه هر لحظه می رود پایین

یک کلاغ سیاه منتظر است، تا ببیند فقط شکست مرا

عشق اما طناب ساده دلی است که به خود، که به هیچ بسته مرا

زنده ام توی دست های کسی، که به من گفته دوستم دارد

زنده ام زیر برف سنگینی که بر این سنگ قبر می بارد

زنده ام مثل پا شدن از خواب، در فراموشی صدای کسی

زنده ام… و فقط مهم این است که در این برف رد پای ِ کسی…

 

الهام میزبان

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/07ساعت 0:0  توسط من و زاویه   | 

آموزشی

 

انسان وقتي ضعيف مي شود كه رحم داشته باشد .

(نبيچه )

 

كشتن انساني توسط انسان ديگر از دير باز از همان شروع خلقت انسان كه باافسانه هابيل و قابيل شروع شد كه براي اين منظور دلايل مختلفي وجود داشته كه مي تواند نفرت ،‌انتقام ، خشم ، حسادت ، سياسي ،‌مذهبي ، قومي و ...را نام برد .

حال برآن شدم تا براي شما و دوستداراني كه تمايل دارند در زمينه قتل فعاليت كنند 30 روش از بهترين روشهاي موجود را با شرح مختصري  از اجراي آن را ارائه نمايم .

 

 

1- اسحله :

اين روش يكي از بهترين و سريعترين نوع روش كشتن فرد مورد نظر است . چرا كه با زدن  يك تير در نقاط حساس بدن نظير سر ف قلب ،‌گردن و... مي توان فرد را كشت . البته بايد در انتخاب نوع اسلحه نيز دقت كافي را نمايم .

 

2-سلاخي كردن :

اين روش براي ايجاد رعب و وحشت و همچنين خشم بيش از حد تجويز ميگردد . در اين روش فرد را بايد زنده زنده به جايي ببنديم و مانند گوسفند يل حيواني از اين نوع كه پوستش را از بدنش جدا ميكنيم ، پوست تن فرد مورد نظررا نيز با دقت از بدنش با چاقو و وسايل مورد نياز جدا كنيم ودرصورت لذت بيشتر و فرو كش كردن خشم خود مي توانيم پس ار هر بار كندن قسمتي از پوس بدن فرد مورد نظر كمي نمك به آن بپاشيم .

 

 

3-  چاقو :

براي اين نوع قتل كه بسيار رايج هم است بايست از چاقويي استفاده كرد كه دارد دنده و كثيف و ميكروب و نيز تيز باشد و حتمن بايد در نقاط حساس و حياتي بدن ضربات وارد شود مانند قلب ، شكم و ..نيز تعداد ضربات هر چه بيشتر تضمين مرگ فرد هم بيشتر مي گردد . چرا كه پس از وارد كردن ضربات طبق دستور گفته شده فرد براي چند ساعتي بيشتر زنده نخواهد ماند حتي زبده ترين پزشكان هم در اين مورد نمي توانند كاري از پيش ببرند .

 

4- قرص :

در اين روش بايست اطلاعات پزشكي كافي از نوع قرصها و اثرات آن داشت  كه بدانيم چه مقدار وبا چه نوع قرص ديگري مخلوط تا فردرا از پاي در آورد . كه در اين روش بايد با زور و تهديد فرد را مجبور به خوردن قرصها نمود .

 

5- دارزدن :

دراين روش كه يكي از معمولي ترين روشها مي باشد بايست طنابي را انتخاب نمود كه از نظر محكمي  و ضخمي قابل اطمينان باشد . پس از تهيه طناب آن را به صورت حلقه اي گره زده كه يك طرفش آزاد باشد . سپس از سر فرد مورد نظر رد و درگردن وي قرار مي دهيم  وفرد را از جايي بلند اويزان و طناب را محكم كشيده تا فرد پس ايجاد خفگي بميرد .

6- خفه كردن با دست :

يكي از معمولي ترين و هچنين رايجترين روشها است كه هنگامي كه فرددر خواب يا اينكه دستهايش جايي بند باشد اورا با دستهايتان كه دور گلويش حلقه كرده ايد خفه كنيد توجه داشته باشيد كه دستهايش جايي بند باشد يا در هنگام خواب باشدتا عكس العمل سريعي نداشته باشد زيرا اين احتمال دارد كه اگر دستهايش باز باشد يا بيدار شود زود با چيزي شمارا مورد اصابت قرار داده و باعث عدم اجراي طرح خود كه همانا قتل وي است ميگردد .  

 

7- خفه كردن در آب:

دراين روش دستهاي فرد مورد نظر را از پشت بسته و محكم سرش را گرفته و در داخل استخر يا حوض يا ظرفي كه پر از آب باشد ميكنيم تا خفه شود . البته از اين روش نيز براي گرفتن اعتارف نيزاستفاده مي شود .

8- خفه كردن با پتو :

اين روش براي كودكان يا سالمندان بيشتر كاربرد داردبه طوري كه پس از انداختن پتو برروي فرد مورد نظر خودرا بررويش انداخته تا جايي كه يواش يواش احساس تنگي نفس وسپس منجر به مرگ وي گردد .

9- خفگي از نوع گاز گرفتگي :

در اين روش فرد را دراتاقي زنداني كرده كه هيچ روزنه اي براي تهويه هوا وجود نداشته باشد و سپس شيلنگ يا لوله گازي را از سوراخي وارد كرده وشير گاز را باز تا گاز تمام اتاق مورد نظر را كه فرد دران قراردارد وارد شده و كم كم اين كار باعث از بين رفتن اكيسژن موجود و بوجود اندن دي اكسيدن كربن مي شودكه فرد بر اثر نبود اكسيژن كافي خفه شده ومنجر به مر گش مي شود .

10- خفه كردن با سيم :

اين روش سريعترين روش خفگي است كه با سيمي كه بسيار نازك است انجام مي گيرد . دراين روش بايست از پشت به فرد مورد نظر نزديك شد و دريك لحظه سيم را دورگردن وي انداخت تا هيچ گون عكس العملي نتواند انجام دهد و از دو طرف محكم سيم را كشيده تا باعث برديدگي و خفگي گردد .

11- برق :

  دراين روش كه نيز يكي از سريعترين روشهاي موجود است موجود مي باشد به فرد برق 220 ولت به بالا وصل تا موجب برق گرفتگي و در نهايت منجر به مرگ وي گردد .

 

12- سنگسار :

   اين روش نيز براي زجر دادن فرد مقابل است و بيشتر نيز در بعضي اديان براي انجام حد گناهاني كه از نظر ان دين  گناه محسوب  شده است انجام مي گيرد اما براي كشتن يك نفر كه بخواهيم زجر و انتقام بگيريم نيز استفاده مي شود . به طوري كه فرد را تا شانه در گودالي كه كنده ايم انداخته و در خاك مدفون مي كنيم كه سر و صورتش بيرون از خاك باشد . ان وقت به طرف سر و صورت او سنگ  پرتاب تا وقتي كه بميرد .

13- تصادف يا له كردن با ماشين :

  در اين روش فرد مورد نظر را تحت كنترل قرار داده تا هنگامي كه بخواهد از خياباني رد شود آن وقت با تمام سرعت با ماشين به او مي كوبيم تا بميرد و براي اطمينان ازاين حالت نيز اگر امكانش بود از رويش نيزرد مي شويم .

14- زنده به گور :

   اين روش كه نيز روش قديمي دوران جاهليت بعضي اقوام مي باشد نيز در حال حاضر استفاده ميگردد به طوري كه گودالي كنده و فرد مورد نظر را داخل آن انداخته همانطور كه زنده است رويش خاك ريخته تا در زير خاك مدفون و نهايتن منجر به مرگش شود .

15- قطعه قطعه كردن :

   در اين روش اول فرد را با ضرباتي محكم يا هر وسيله اي كشته يا اگر خواستيم به طور زنده باشد او را بسته تا عكس العمل دفاعي اوليه نشان ندهد وسپس شروع مي كنيم با ساتور يا چاقوي بزرگ به كندن اجزاي بدن او بعد از آن كه اجزاي بدن او را كنديم به قطعات كوچكتر تبديل مي كنيم اين نوع روش براي ايجائ رعب و وحشت و شناخته نشدن جسد فرد مورد نظر و نيز خشم بيش از حد استفاده مي گردد .

 

16- مسموم كردن :

دراين روش در غذاي فرد مورد نظر زهر يا سمي ريخته و به او به طوري كه متوجه نباشد مي خورانيم كه پس از خوردن ان نوع غذا يا نوشيدني مورد نظر كه با نوعي سم مخلوط شده فرد مورد نظر در كمتر چند ساعت خواهد مرد .

17- سيانور :

    يكي از معمولي ترين روشهاي قتل با سيا نوراست كه نيز در جنگ جهاني دوم نيز رواج داشته .به طوري كه به فرد مورد نظر قرصي كه حاوي سيا نور است را داده  تا آن را بخورد كه اين روش نيز روش حق انتخابي گفته مي شود .

18- تيغ :

  در اين روش با تيغ شاهرگ فردمورد نظررا زده و مي گذاريم خون بسيار از او برود كه اين امر خود كم كم موجب ضعف بدن و نهايتا منجر به مرگ او مي شود .

19- ضربه زدن به سر :

  دراين روش نيز با زدن ضربه اي مانند سنگ يا چوب يا شئي محكم به طرف سر فرد مورد نظر كه موجب شكستگي جمجمه يا مخچه و .. كه اين باعث خونريزي داخلي مغز شده و ردنهايت منجر به مرگ طرف مقابل مي گردد .

20- زدن آمپول هوا :

      دراين روش دستهاي فرد را يا پاهيش را بسته يا به طور ناگهاني در بدن فردمورد نظر سرنگي را كه از قبل آماده كرده ايم يعني داخل ان را پر از هوا نموده ايم ،‌كرده كه اين امر منجر به ايجاد هوا در بدن فرد و نهايت مرگ وي ميگردد .

 

 

21- زدن نيش عقرب :

   در اين روش عقربي را نگه داشته تا فرد مورد نظر به خواب رود آن وقت به طور مخفيانه عقرب را در رختخواب فردانداخته تا عقرب او را نيش زده ومنجر به مرگ وي گردد يا مي توان عقرب را داخل كفش فرد انداخته و هنگامي كه فرد كفشش را مي پوشد عقرب به علت دفاع از خود اورا نيش زده واين امر باعث اين شود كه نيش عقرب در بدن فر د وارد شده  و او را بكشد .

22- زدن نيش مار:

  در اين روش وقتي فرد خواب يا سرگرم چيزي است به طور مخفيانه مار كبري بسيار خطرناك را رها كرده تا در رختخواب يا به طرف فرد رفته و او را نيش كه فرد مورد نظر پس از نيش مار از پاي در مي ايد .

23- پرت كردن از بلندي :

  دراين روش فردرا به جاي بلندي مانند رده يا پشت بام يا لبه پنجره هدايت ودريك لحظه او را به طرف پائين هول داده تا پس از رسيدن به سطح زمين وبرخورد با زمين بميرد .

24- كشتن با تبر :

  دراين روش كه همراه است با خشونت ، فرد را با تبر كشته يعني باتبر ضربات محكمي به نقاط حساس او وارد نموده تا بميرد. كه اين روش بيشتر در جنگلها و روستا ها كاربرد دارد .

25- يخ زدن :

  دراين روش فرد را داخل سر خانه ايهدايت و در يك لحظه در آن را بسته ودرجه حرارت رابه پائين ترين حد رساند ه تا فرد مورد نظريخ زده و منجر به مرگش شود.

 

 

26- آتش زدن فرد با بنزين :

  در اين روش روي فرد مورد نظر بنزين پاشيده و با زدن يك كبريت يا روشن كردن يك فندك روي ان ،‌بدن وي سريع آتش گرفته كه فرد براي خاموش كردن خود شروع بع دويدن ناخود آگاه مي كند كه اين امر باعث رساند بيشتر اكسيژن به آتش شده و فرد سريعتر مي سوزد .

27- پرتاب كردن جلوي قطار :

  در اين روش مي توان از ايستگاهاي مترو سود جست  . يعني فرد مورد نظر را به طوري به جلوي ايستگاه هدايت كنيم كه هنگامي كه قطار با سرعت وارد ايستگاه مي شود در يك لحظه فرد مورد نظر را جلوي قطار پرتاب ميكنيم  تا پس ار برخورد با قطار كه باعث گرفتن ناخود آگاه ترمز و له كردن فرد مي شود كه فردنهايتن مي ميرد.

28- انداختن در قفس حيوانات وحشي  :

  دراين روش فرد مورد نظررا در قفس حيواني وحشي مانند پلنگ ،‌خرس و.. انداخته كه آن حيوان به اوحمله و نهايتن اورا بكشد.

29- گرسنگي وتنشنگي :

   دراين روش فرد را در اتاقي محبوس نگه داتشه و به او تا مدتي نه غذا ونه آبداده تا براثرسوء تغذيه وعدم آب رساني به بدنش بميرد .

30- آدم خواري :

    در اين روش گه يكي از روشهاي ساديسمي و افراطي است فرد مورد نظر را پس ار بستن يا به طور ناگهاني و حالت غافلگيرانه مورد هجوم قرار داده وزنده زنده شروع به خوردن طرف مقابل مي نمايم تا نهايتنبر اثر جراحتهاي زياد بميرد .

 

 

 رضا قطب

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/15ساعت 22:19  توسط من و زاویه   | 

داستان

من یک متاهل هستم.!!!

نمی‎دانم چه طوری باید این قضیه را به خودم بقبولانم که زندگی هیچ‎چیزی نیست جزآنچه که ما همیشه داریم با آن کلنجار می‎رویم، یعنی همین لحظه. لحظه‎ای که دارد می‎گذرد و حتی نمی‎خواهیم آن را احساس کنیم. حال چه خوب، چه بد، چه خائنانه و چه چه .....

دوست ندارم در آینده، مثل الان حسرت کارهای نکرده گذشته را بخورم. می‎فهمی! هیچی ارزش ندارد.

من آیا دوباره دارم خیانت می‎کنم یا باید خیانت کنم. به کی؟ به چی؟ همیشه این سوالی است که وقتی دارم با یک غیر همنوع خودم حرف می‎زنم و یا کارهایی شبیه به آن را انجام می‎دهم، پیش می‎آید. درست لحظه ‎ای که من حقیقتی را برای آن به تصویر می‎کشم،یعنی متاهل بودن خودم را بی‎آنکه صحت و سقم آن مورد تاییدم قرار بگیرد یا تعریفی درست از متاهلی به او بدهم. آن لحظه است. لحظه‎ای که طرف مقابلم را وارد مرحله‎ای از چالش فکری می‎کنم، مرحله‎ای که احساس عذاب وجدان گرفته یا دارد در خیانتی با من شریک می‎شود، خواسته یا ناخواسته! او نمی‎داند که حقیقت تنها در لحظه است. یعنی همان لحظه‎ای که احساس می‎کند. بعد و قبل آن هیچ اهمیتی ندارد و آن لحظه است که فرد باید تصمیم بگیرد انتخاب کند یا نکند. در این صورت هم باز او هنوز نتوانسته است آن را درک کند، شاید دلیل آن دادن حق انتخاب به او است که او را به شک وا می‎دارد. اما هیچ چیز صریحتر از این نیست که بتواند این حقیقت را درک کند، حقیقت این کلمات را که روزی نویسنده‎ای در جایی گفته است: «چقدر خوب است انسان یکی را دوست داشته باشد نه به خاطر آنکه نیازش را برطرف کند، نه به خاطر آنکه کس دیگری را ندارد، نه به خاطر آنکه تنهاست و نه از روی اجبار، بلکه به این خاطر که آن شخص ارزش دوست داشتن را دارد». اگر بتواند این حقیقت را درک کند، دیگر متاهل بودن یا نبودن من نباید فرقی برای او و دیگران داشته باشد. تنها چیزی که مهم است متعهد بودن من است.

 


رعنا در حالی که پوزخندی بر لب دارد، فریاد می‎زند کات. افتضاح است، افتضاح، هیچ دلیلی بر ارزشمند بودن وجود ندارد. تنها باید این جمله را می‎گفتی. از نو شروع می‎کنیم، هرکس اینبار اشتباه کند خودش از صحنه خارج شود.

        

سوار ماشین می‎شوم، کمربندم را می‎بندم و کمی شیشه را پایین می‎دهم که بادی بیاید داخل و دوباره شروع می ‎کنم به فکر کردن. می‎گویم: یک کاری بکن، دارم قاطی می‎کنم، نمی‎ دونم نمی‎فهمم یا کم اورده‎ام. آن هم بدون آنکه حرفی بزند ضبط صوت ماشین را روشن می‎کند. به صورتش نگاه می‎کنم و زل می‎زنم درست توی چشمهایش اما حواسش نیست. دور چشمهایش را هاله‎ای از خطرهای رنگی گرفته، پلکهایش تند تند باز و بسته می‎شوند. و من فکر می‎کنم که چقدر لحظه‎ها  کند می‎گذرند. دیگر ادامه نمی‎دهم و از توی چشمهایش که با آرایش غلیظی همراه است بیرون می‎آیم. سرم را برمی‎گردانم و روبرو را نگاه می‎کنم. امتداد جاده را، جایی که برای اولین بار پیشنهاد رقص به‎هم دادیم.

زیرچشمی من را نگاه می‎کند و آهی می‎کشد و بعد دوباره می‎رود توی خودش ،  توی آهنگ شاید دوست دارد من هم همراه او تا اخر آهنگ را گوش کنم و فکر کنم. اما من دوست ندارم به این چیزها فکر کنم. دوست دارم به این فکر کنم که نقطه آغاز این سوء تفاهم کجا بود. یعنی آن لحظه . لحظه‎ای که باید اتفاق می‎افتاد و افتاد .

می‎گویم: رعنا، جوابی نمی‎دهد. دوباره صدا می‎زنم رعنا، رعنا. جوابی نمی‎‎دهد. وقتی دنبال دلیلش می‎گردم به این می‎رسم که هیچ دلیلی وجود ندارد که بخواهد جواب مرا بدهد. رعنا که نمی‎تواند جواب بدهد، چون من اصلن صدایش نکرده‎ام. و این تنها انعکاس صدای من بوده در افکارم. دو نخ سیگار بر می‎دارم و می‎زارم روی لبهایم و هر دو را در یک لحظه روشن می‎کنم. یکی‎اش را همچنان بین لبهایم نگه می‎دارم و یکی ‎دیگر را از لبهایم جدا می‎کنم و می‎دهم به رعنا. و رعنا آن را می‎گذارد روی لبهایش و به آرامی پوکی بر آن می‎زند و دود غلیظی از دهانش بیرون می‎دهد. و بعد می‎گوید حرکت کن.

 

کات. رعنا داد می‎زند: عوضی‎ها، کثافت‎ها، شما اصلن بلد نیستید حتی شبیه آنها  باشید از صبح تا بحال همه‎اش دارید حرف می‎زنید حرف. همه از صحنه بیرون.

از صحنه خارج می‎شوم. می‎آیم بیرون، هوا دیگر تاریک شده. به رعنا می‎گویم باید برگردیم. رعنا روسری‎اش را سر می‎کند و بلند می‎شود خودش را مرتب می‎کند و بعد سوار ماشین می‎شویم و دوباره راه می‎افتیم به سمت جاده، جایی که اولین پیچ اولین تماس بود، دومین پیچ دومین تماس.

و حالا سال‎هاست که من وقتی به آن لحظه فکر می‎کنم دل‎پیچ می‎گیرم و می‎اورم بالا و همه جای خودم را کثیف می‎کنم. 

                                                                                                                         

                                                                                                                           رضا قطب

تهران 1386

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 23:39  توسط من و زاویه   | 

داستان کوتاه

 

وقتی که انسان بیمار است ، گویی که از یک شیب بسیار ملایم پایین می لغزد که در برخی نقاط ، پرده ایی ، یک پرده ی نازک از یک پارچه نازک ، راه را سد میکند : این سو ، زندگی است و آن سو ، مرگ . چقدر بیماری ، از نظر ارزش اخلاقی بر تندرستی رجحان دارد .!

با من از کسانی که هرگز بیمار نشده اند سخن مگویید ! آنان دهشتناک اند ، بویژه زنان ، یک زن تندرست ، یک حیوان درنده ی واقعی است . 

                                                                                             

                                                                   (  تولستوی  27 اوت 1901 )

 

 

 

همه ی آنهایی که :  دوستت دارم .

 

يک  دو سه ... داشت همين جوري خط هاي سفيد آستين پيراهن سلاله را ميشمرد . تا ميخواست

 

درست بشمرد سلاله دستهايش را که دور پاهايش حلقه کرده بود را جا به جا مي کرد . هميشه

 

دوست دارد اين طوري جلوي جمع بنشيند . حتي الان که توي صندلي عقب ماشين نشسته و برو

 

بر داره از آينه نگام مي کنه .

 

بالاخره تونست با چند بار زل زدن روي آستينهاي سلاله خط هاي سفيد را بشمارد . درست بيست

 

و يک عدد بود . ده تا دو تايي  و  يکي تکي . هر دوآستينش همينطوري بود. . از آينه صداش

 

 کردم وگفتم : اون از کجا جاي خالهاي تو رو  مي دونست . گفت : کدوم خالهام رو مي گي .

 

گفتم : همون خالهايي را که اون ميگفت ، خالهاي بين گردن و سينه ات ، خال مچ پاي چپت و

 

خال مچ دست راستت . باز بگم .

 

چند دقيقه اي از توي اينه نگام کرد و هيچ نگفت . فقط نگام ميکرد و نگاهش بد جوري اذيتم مي

 

کرد ، طوري که انگار تمام اين اتفاقها تقصير من بود .

 

سلاله خواسته يا ناخواسته داشت با حرکاتش طرف مقابلش را اذيت مي کرد . گاهي خودش را

 

به تخت مي ماليد و گاهي لبه ي تخت مي نشست و خميازه مي کشيد و گاهي هم دستش را مي

 

برد لاي موهاي فرفري بلندش که از پشت جمع کرده بود و بسته بودشان . سلاله دوباره دستهايش

 

را دور زانوهايش حلقه کرد و سرش را طوري روي دستهاش قرار داد که انتهاي ديدش به ديد

 

طرف مقابلش  ختم بشه . تلاقي نگاهش با طرف مقابل تنها چيزي بود که توي اون لحظه ميخواست .

 

سلاله همچنان داشت از توي آينه نگام ميکرد . بغض کرده بود . خيلي سعي ميکرد جلوي خودش

 

رو بگيره که تبديل به گريه نشه . مي ترسيد که مسخره اش کنم . هر دومون مي دونستيم که چند

 

ساعتي بيشتر نمونده . من و من کنان گفتم: مي شه روسري ات رو از سرت بر داري . با تعجب

 

خاص هميشگي اش که ابروهش رو بالا مي برد گفت : براي چي ؟ گفتم : تو بردار تا بگم .

 

روسريش را آهسته از سرش کشيد پائين . از توي آينه نگاهش کردم با خنده اي مسخره آميز

 

گفتم : باز اون راست گفته بود . گفت : چي . چي مي گي تو ؟ گفتم : گوشهات . گفت : خب که

 

چي ؟ گفتم : تو گوشهات رو سوراخ نکردي و اون اينو مي دونست .تا اينو گفتم تندي روسری

 

اش رو سر کشيد و دستهاش رو گرفت جلوي صورتش و داد زد : لعنتي بس .بس و زد زير گريه .

 

وقتي سلاله دستهاش رو دور پاهاش حلقه ميکرد عادت داشت انگشتان پاهاش رو تکون بده . به

 

ترتيب از انگشت  شصت تا کوچک . طوري اين کار رو ميکرد که توي يک ريتم خاص باشه .

 

 من که چيزي نگفتم . فقط چيزهايي رو که شنيدم رو برات گفتم . من برام اين چيزها نيست .

 

خيلي وقته که ديگه از اون روزها گذشته . ميفهمي . من و تو الان هستيم و اين فضاي موجود

 

بينمون . اما ميدونم باز نتونستم از اين حسادت يا چيزي شبيه به اين دست بکشم و اذيتت نکنم .

 

سلاله گريه هاش به هق هق تبديل شد .

 

لاک انگشتان پاهاش با لاک انگشتان دستهاش  هميشه يک رنگ بودند. يک رنگ غمگين . محال

 

بود يکي از اونها رو تنها لاک بزنه .

 

طرف مقابل تنها مي توانست در يک زمان مشترک که نفري سومي باعث ايجاد آن مي شد سلاله

 

را پيدا کند و مثل آدمهاي قحطي زده ، بر و بر به تنش زل بزنه . سلاله اينو مي دونست که

 

طرف مقابل با چه ولعي  براندازش  ميکنه،  اما هيچ وقت خودش رو سانسور نکرد .

 

ماشين از آخرين پيچ هم گذشت اينو سلاله بين هق هق گريه هاش گفت . گفتم :  خب .  کمي آروم

 

شد . شيشه پنجره ماشين رو داد پائين و سرش رو کرد بيرون تا باد بخور توي صورتش . گفت:

 

داره تموم مي شه . ميفهمي .داره تموم ميشه . گفتم : مي دونم اما بالاخره بايد اتفاق بيقته . ماشين

 

رو بعد از آخرين پيچ نگه داشتم . سلاله در ماشين رو باز کرد و ازصندلي عقب آمد بيرون و

 

براي آخرين بار جايي رو که نشسته بود رو نگاه کرد و گفت: دلم براي اين صندلي تنگ ميشه .

 

توي اين صندلي بود که من و تو با هم ... حس قشنگي است وقتي باکره گي يکي رو روي تنت

 

داشته باشي . گفتم : و تموم فضاي موجود اون لحظه رو . خنديد و گفت: برام سيگاري روشن

 

کن . از توي پاکت سيگارم آخرين نخ از اون رو در آوردم و روشنش کردم و بعد شروع به

 

کشيدنش کردم  . سلاله در عقب ماشين رو بست و آهسته آمد جلو و در ماشين رو باز کرد و

 

نشست کنارم . سويچ رو چرخوندم و ماشين روشن شد . پام رو گذاشتم روي پدال کلاژ و دندنه

 

رو جا زدم . از توي آينه صندلي عقب رو نگاه کردم . اما هيچ کس نبود . هيچ کس که بخوام

 

براش رانندگي کنم .

 

 

 

 

 

 

         رضا قطب /  تهران زمستان 1386

                                                                                              به آناهیتا سرزمین مادری ام ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 17:23  توسط من و زاویه   | 

داستان کوتاه

  علی ودادی نمی دونم چند سالش است و کی هست !! اماخب می دونم که یه نویسنده فعال  و جدی است . به همین خاطر دوست داشتم یکی از داستانهاش رو بزارم توی زاویه دید شما .

یه اتاق داره که توش یه تخت داره و تختش یه تشک داره اما کتابخونه اتاقش هم بدک نیست و یه دوست دختر که خیلی دوستش داره .اسمش مهم نیست چون مهم تنشهایی که بینشون ایجاد میشه مهم . می فهمی که !!!

 

 

 

                                               سیب آدم

 

 

بعد از چند بار نوشتن و پاک کردن بالاخره «فقط من را نگاه کن » را حذف کرد و پیام را این طور فرستاد « سلام نیم ساعت دیگر شروع می شود از جلوی تلویزیون تکان نخور تا بعد » جلوی تلویزیون روشن بی صدا روی زمین نشسته بود ، اضطرابی که انتظارش را داشت کم کم به سراغش می آمد .

نیم ساعت وقت داشت تا آماده شود البته نه آن طور که دلش می خواست اول باید لباس های بیرونش را در می اورد ، بعد آبی به سر و صورتش می زد و چیز خنکی می خورد و دستی به اتاق می کشید . هنوز از خواب ناخواسته اش عصبی بود ، زنگ تلفن مزاحم بیدارش کرده شاید خواب می ماند . لباس های بیرونش را در آورد و روی کاناپه انداخت . ا زخواب آشفته اش خشکی دهان و سر درد باقی مانده بود . همانطور که به تلویزیون خیره بود موهایش را از پشت بست و دست اش را پشت گردنش کشید . فیلم خام را از کیف دستی اش در آورد و در دستگاه ضبط که از شب قبل آماده اش کرده بود گذاشت . پریز تلفن را کشید .

گرما کلافه اش کرده بود . جلو یخچال ته مانده شیشه آب را سر کشید و شیشه را روی صورتش گذاشت . همسایه روبرو بعد از اینکه چند بار زنگ زد و محکم به در کوبید پشت در با صدای بلند گفت تعمیرکار امروز هم نیامد اگر خیلی ناراحتی بیا خونه ی ما.

از آخرین خریدش آنقدر می گذشت که کمی پنیر ، دو سیب ویک کنسرو در یخچال داشت . بازبوی سیگار در خانه پیچیده بود . با شیشه آب در اتاق می چرخید همیشه جلوی در بوبیشتر بود . از چشمی در به راه پله تاریک نگاه میکرد . چند دقیقه دیگر شروع می شد یک قرص آرام بخش را با آب لوله قورت داد . جلوی تلویزیون روی زمین نشست . از دوپنجره بزرگ اتاق هوای گرم با صدای ماشین و موتور و راننده ها وارد می شد .

صدای تلویزیون را زیاد کرد . دکمه ضبط را فشار داد . فیلم شروع شد . تلفن همراه را که از عرق دستش خیس شده بود روی زمین گذاشت .

به محض تمام شدن فیلم تلویزیون را خاموش کرد . از یخی که در ظرف فلزی آب می شد خورد. نفس عمیقی کشید .

تقریبا" چیزی از فیلم ندید . آشفته تر از آن بود که شنیدن و دیدن را همزمان انجام دهد . این فیلم مهمترین کارش بود . اولین حضورش در مقابل دوربین . او بازیگرغیر حرفه ای یا کم تجربه ی قصه های عجیب و غریب و دوست داشتنی تئاترهای آماتوری بود که استعداد پنهانش یک شب روی صحفه ای بازو پر خاطره کشف شده بود .

به این فیلم دل بسته بود و به تصویرخودش در این فیلم . او دختری بود زیبا و با وقار پر از امید و اعتماد و عشق در یک خانواده سه نفره آرام و مطمئن آماده ازدواج با پسری خوب و مطمئن ، مکالمه های آرام تلفنی میز چهار نفره ی غذا خوری ، نور پردازی گرم ، حرکات آرام دوربین یک فیلم تلویزیونی .

مثل آرایش کردن بدون آیینه در تاریکی ، خودش اینطور گفته بود و این طور هنر پیشه ای سر خوش و خیالی شده بود . کنار جیغ و داد های کارگردان ، زیر نگاه پنهان دوربین .

به تصویر کشیده خودش روی صفحه تلویزیون خیره بود . حالا نمی خواست به هیچ کدام از اینها فکر کند . دلش آرامشی میخواست که بنشیند و خودش را نگاه کند مثل یک غریبه .

چراغ زمان دار راه پله مدام خاموش و روشن می شد . در آشپزخانه از یافتن در باز کن ناامید شد . نگاهی به تلفن همراه و بعد ساعت دیواری انداخت .

 

فیلم را به عقب بر گرداند و بعد جلو برد تا اولین حضور خودش رسید . وارد شدن . قدم زدن . نشستن تک تک کلمه ها و جزئی ترین حرکات که از حفظ بود . همه سر جایشان بودند . صدا ی تلویزیون را بست . روی چند صفحه مکث کرد و بعد به ترتیب روی تصویر جلو و عقب رفت . چیزی تغییر کرده بود . ایستاده به تلویزیون نگاه می کرد . سنگینی هوای خانه بر قلبش فشار می آورد . هیچ وقت خودش را این شکلی ندیده بود . هرجا خودش را می دید احساس می کرد چیزی کم است . می دید که صورتش زیر گریم متورم شده . از آرایش قرمز ملایم همراه با صورتی اش هم خبری نبود . نمای درشت چهره اش کاملا" بی رنگ بود .

با حسرت به تصاویر خاموشی که از جلوی چشمش می گذشتند نگاه میکرد . انگار همه چیز شتاب داشت برای تمام شدن فیلم را جلوتر برد . سکانس ملاقات که خیلی دوستش داشت در ذهنش یک بعد از ظهر پاییزی بود ولی حالا یک ظهر داغ و خفه کننده تابستانی می دید .

در پیام نوشت « چه طور بود » بعد یک میم به بود اضافه کرد . یکجا به نظرش آمد صورتش کشیده شده ، حتی جوش کنار صورتش را دید که اززیر آن همه کرم پودر بیرون زده بود .پیام را نفرستاد . دیگر به وضوح در خانه دود سیگار می دید .

آیینه قدی را به زحمت از اتاق خواب آورد و کنار تلویزیون گذاشت . از آب داخل ظرف فلزی خورد ، لبه ی فلزی آیینه انگشتش را بریده بود یک دستمال دور انگشتش پیچید . فیلم را به عقب برگرداند روسری را بست جلوی آیینه ایستاد . نام خودش را خواند چهارمین اسم سبز در زمینه سفید .  رنگ پریده و سیاهی سمج دور چشم ها .

مدتی چشم هایش بسته ماند بعد لبش در آیینه خندید روسری را برداشت و جور دیگری سر کرد و دیالوگ مورد علاقه اش را گفت مثل فیلم ...

ناگهان چشمش به نمای درشت صورت اش افتاد . با تصاویر دیگر فرق داشت چیزی کم بود . انگار صحنه دستکاری شده بود آن قسمت که مونولوگ قشنگی از گذشته با شکوهش داشت سعی کرد سناریو را به یاد بیاورد .

تصویر به طور عمودی کشیده شده بود . برگشت و در آیینه به خودش نگاه کرد . ازگره روسری تا چانه اش حذف شده بود . تکه ی باقیمانده در حرکات آرام دوربین لرزش شکننده ای داشت .

خنده ناگهانی اش سکوت دلگیر خانه را نشانش داد . در آیینه نگاه کرد روسری را در آورد . گوشه آیینه پنجره بزرگ باز روشن خانه ی روبرویی را دید . تلفن همراه را خاموش کرد .

 

                            

 

                                                                  تهران – علی ودادی  زمستان 1385

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/28ساعت 12:7  توسط من و زاویه   |