تبليغاتX
( زاویه ) - داستان کوتاه
 

وقتی که انسان بیمار است ، گویی که از یک شیب بسیار ملایم پایین می لغزد که در برخی نقاط ، پرده ایی ، یک پرده ی نازک از یک پارچه نازک ، راه را سد میکند : این سو ، زندگی است و آن سو ، مرگ . چقدر بیماری ، از نظر ارزش اخلاقی بر تندرستی رجحان دارد .!

با من از کسانی که هرگز بیمار نشده اند سخن مگویید ! آنان دهشتناک اند ، بویژه زنان ، یک زن تندرست ، یک حیوان درنده ی واقعی است . 

                                                                                             

                                                                   (  تولستوی  27 اوت 1901 )

 

 

 

همه ی آنهایی که :  دوستت دارم .

 

يک  دو سه ... داشت همين جوري خط هاي سفيد آستين پيراهن سلاله را ميشمرد . تا ميخواست

 

درست بشمرد سلاله دستهايش را که دور پاهايش حلقه کرده بود را جا به جا مي کرد . هميشه

 

دوست دارد اين طوري جلوي جمع بنشيند . حتي الان که توي صندلي عقب ماشين نشسته و برو

 

بر داره از آينه نگام مي کنه .

 

بالاخره تونست با چند بار زل زدن روي آستينهاي سلاله خط هاي سفيد را بشمارد . درست بيست

 

و يک عدد بود . ده تا دو تايي  و  يکي تکي . هر دوآستينش همينطوري بود. . از آينه صداش

 

 کردم وگفتم : اون از کجا جاي خالهاي تو رو  مي دونست . گفت : کدوم خالهام رو مي گي .

 

گفتم : همون خالهايي را که اون ميگفت ، خالهاي بين گردن و سينه ات ، خال مچ پاي چپت و

 

خال مچ دست راستت . باز بگم .

 

چند دقيقه اي از توي اينه نگام کرد و هيچ نگفت . فقط نگام ميکرد و نگاهش بد جوري اذيتم مي

 

کرد ، طوري که انگار تمام اين اتفاقها تقصير من بود .

 

سلاله خواسته يا ناخواسته داشت با حرکاتش طرف مقابلش را اذيت مي کرد . گاهي خودش را

 

به تخت مي ماليد و گاهي لبه ي تخت مي نشست و خميازه مي کشيد و گاهي هم دستش را مي

 

برد لاي موهاي فرفري بلندش که از پشت جمع کرده بود و بسته بودشان . سلاله دوباره دستهايش

 

را دور زانوهايش حلقه کرد و سرش را طوري روي دستهاش قرار داد که انتهاي ديدش به ديد

 

طرف مقابلش  ختم بشه . تلاقي نگاهش با طرف مقابل تنها چيزي بود که توي اون لحظه ميخواست .

 

سلاله همچنان داشت از توي آينه نگام ميکرد . بغض کرده بود . خيلي سعي ميکرد جلوي خودش

 

رو بگيره که تبديل به گريه نشه . مي ترسيد که مسخره اش کنم . هر دومون مي دونستيم که چند

 

ساعتي بيشتر نمونده . من و من کنان گفتم: مي شه روسري ات رو از سرت بر داري . با تعجب

 

خاص هميشگي اش که ابروهش رو بالا مي برد گفت : براي چي ؟ گفتم : تو بردار تا بگم .

 

روسريش را آهسته از سرش کشيد پائين . از توي آينه نگاهش کردم با خنده اي مسخره آميز

 

گفتم : باز اون راست گفته بود . گفت : چي . چي مي گي تو ؟ گفتم : گوشهات . گفت : خب که

 

چي ؟ گفتم : تو گوشهات رو سوراخ نکردي و اون اينو مي دونست .تا اينو گفتم تندي روسری

 

اش رو سر کشيد و دستهاش رو گرفت جلوي صورتش و داد زد : لعنتي بس .بس و زد زير گريه .

 

وقتي سلاله دستهاش رو دور پاهاش حلقه ميکرد عادت داشت انگشتان پاهاش رو تکون بده . به

 

ترتيب از انگشت  شصت تا کوچک . طوري اين کار رو ميکرد که توي يک ريتم خاص باشه .

 

 من که چيزي نگفتم . فقط چيزهايي رو که شنيدم رو برات گفتم . من برام اين چيزها نيست .

 

خيلي وقته که ديگه از اون روزها گذشته . ميفهمي . من و تو الان هستيم و اين فضاي موجود

 

بينمون . اما ميدونم باز نتونستم از اين حسادت يا چيزي شبيه به اين دست بکشم و اذيتت نکنم .

 

سلاله گريه هاش به هق هق تبديل شد .

 

لاک انگشتان پاهاش با لاک انگشتان دستهاش  هميشه يک رنگ بودند. يک رنگ غمگين . محال

 

بود يکي از اونها رو تنها لاک بزنه .

 

طرف مقابل تنها مي توانست در يک زمان مشترک که نفري سومي باعث ايجاد آن مي شد سلاله

 

را پيدا کند و مثل آدمهاي قحطي زده ، بر و بر به تنش زل بزنه . سلاله اينو مي دونست که

 

طرف مقابل با چه ولعي  براندازش  ميکنه،  اما هيچ وقت خودش رو سانسور نکرد .

 

ماشين از آخرين پيچ هم گذشت اينو سلاله بين هق هق گريه هاش گفت . گفتم :  خب .  کمي آروم

 

شد . شيشه پنجره ماشين رو داد پائين و سرش رو کرد بيرون تا باد بخور توي صورتش . گفت:

 

داره تموم مي شه . ميفهمي .داره تموم ميشه . گفتم : مي دونم اما بالاخره بايد اتفاق بيقته . ماشين

 

رو بعد از آخرين پيچ نگه داشتم . سلاله در ماشين رو باز کرد و ازصندلي عقب آمد بيرون و

 

براي آخرين بار جايي رو که نشسته بود رو نگاه کرد و گفت: دلم براي اين صندلي تنگ ميشه .

 

توي اين صندلي بود که من و تو با هم ... حس قشنگي است وقتي باکره گي يکي رو روي تنت

 

داشته باشي . گفتم : و تموم فضاي موجود اون لحظه رو . خنديد و گفت: برام سيگاري روشن

 

کن . از توي پاکت سيگارم آخرين نخ از اون رو در آوردم و روشنش کردم و بعد شروع به

 

کشيدنش کردم  . سلاله در عقب ماشين رو بست و آهسته آمد جلو و در ماشين رو باز کرد و

 

نشست کنارم . سويچ رو چرخوندم و ماشين روشن شد . پام رو گذاشتم روي پدال کلاژ و دندنه

 

رو جا زدم . از توي آينه صندلي عقب رو نگاه کردم . اما هيچ کس نبود . هيچ کس که بخوام

 

براش رانندگي کنم .

 

 

 

 

 

 

         رضا قطب /  تهران زمستان 1386

                                                                                              به آناهیتا سرزمین مادری ام ...

 

+ نوشته شده توسط من و زاویه در پنجشنبه 1387/03/16 و ساعت 17:23 |